چهارشنبه 13 اردیبهشت 1391
گوآتمالایی
یه مهاجم بود، اهل گوآتمالا، تو دهه‌ی شصت. تو یه تیم درجه‌دوی بلژیكی بازی می‌كرد. زردنبو بود و لاغر. لباس بنفش و زرد تیمش زار می‌زد تو تنش. مثل آهو تو زمین می‌دوید. از این سر میدون تا اون‌سر، كورس می‌ذاشت با بازیكنای رقیب، همیشه هم برنده بود. مثل پلنگ، توپ رو می‌دزدید و حمله می‌كرد طرف دروازه. سن هم‌تیم‌هاش بالا بود، یه مشت بلژیكی و دانماركی و فرانسوی چاق و پیر كه از دقیقه‌ی شصت به بعد می‌بُریدن. دفاع‌ها همین‌طور الابختكی می‌زدن زیر توپ. اما گوآتمالاییه هیچ اهمیت نمی‌دادن كه براش پاس خوب می‌فرستن یا نه. مسی و ژاوی و رونالدینیو نمی‌خواست. همین كه توپ می‌رسید به نیمه‌ی حریف كافی بود براش. توپ رو می‌گرفت و می‌رفت طرف دروازه، از چپ و راست. چه‌طور هلوی تازه و رسیده از گلوی آدم می‌ره پایین؟ گوآتمالاییه اون‌طوری گل می‌زد. سانتر كه می‌كردن مثه عقاب می‌پرید و سر می‌زد. پشت هیژده كه توپ بهش می‌رسید، نیم‌چرخ می‌زد و شوت می‌كرد، سه‌كنج. كاشته می‌زد، پنالتی می‌زد. چند باری هم از وسط زمین گل زد، وقتی دید دروازه‌بان دو سه متری از دروازه‌ش فاصله گرفته. نك و نال نمی‌كرد، به داوری گیر نمی‌داد. می‌رفت و می‌اومد و فقط گل می‌زد. با هیشكی تو تیم‌شون دوست نبود. واسه مربی‌شون شاخ نمی‌شد. فقط گل می‌زد. از هر زاویه‌‌ای بگی گل می‌زد. این‌قدر گل زد كه شد بهترین گلزن بلژیك. رئال مادرید خواستش، منچستر خواستش، بارسلون خواستش. نرفت. هیچی هم نگفت. با هیشكی مصاحبه نمی‌كرد. جایزه‌ش رو هم نرفت بگیره. هرچی گفتن تو شدی بازیكن سال اروپا. نرفت. هرچی ازش می‌پرسیدن، هیچی نمی‌گفت. حتا لبخند هم نمی‌زد. عصبانی هم نمی‌شد. هزار تا خبرنگار رفتن جلوی سوئیت بیست‌و‌سه متری‌ش تو بروكسل جایزه‌ش رو بهش بدن. بیرون نیومد كه نیومد. اون فقط گل می‌زد، تو هر بازی حداقل دو تا گل می‌زد.
امشب یاد اون گوآتمالاییه افتادم تو بروكسل، فكر كردم داستان‌نویس باید شبیه اون گوآتمالاییه باشه.ـ

[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 11:31 ب.ظ | موضوع: | نظر |
سه شنبه 5 اردیبهشت 1391
برای پدر

برای پدر، اگه صِدام برسه به بهشت

 

نیم ساعت پیش، از میلاد، برادرم، پرسیدم، امروز چندم «بود»؟ معمولاً می‌پرسن، امروز چندمه؟ ولی ما، من و مادرم، وقتی یه ساعتی از روز بگذره، مثلاً بشه دم غروب یا اول شب یا مثلاً آخرای شب، دیگه نمی‌پرسیم امروز چندمه. امروز دیگه گذشته، دیگه شده فردا. حالا من، نیم ساعت پیش، یعنی ساعت یك و سی دقیقه‌ی بامداد روز سه‌شمبه، پنجم اردی‌بهشت، از برادرم پرسیدم، امروز چندم بود؟ و اون گفت، چهارم. همین‌طوری پرسیدم، واسه این‌كه حساب‌و‌كتاب كارها دستم بیاد، كه بدونم كدوم كتاب رو كی باید به ناشر تحویل بدم و یه‌كم جمع‌و‌تفریق كنم. اما نیم ثانیه نگذشته بود كه تمام اون حساب‌و‌كتاب‌ها از ذهنم پاك شد و یه چیزی مثه برق از ذهنم گذشت. فردا (امروز؟) پنجم اردی‌بهشت، سالمرگ پدرمه.

یازده سال شد. این جمله دیگه مسخره شده، ولی واقعاً درسته: انگار همین دیروز بود. نمی‌خوام سانتی‌مانتال بشم. از یه سنی به بعد یاد گرفتم جلوی خودمو بگیرم و بی‌خودی احساساتی نشم. چون از اون آدمام كه می‌گن اشك‌شون دم مشكشونه. زرتی می‌اُفتن به گریه. از یه جایی به بعد دیدم نه، اطرافیان تو رو یه‌ جور دیگه نگاه می‌كنن. به چشم یه آدم ضعیف، با یه روح چُسكی. مرد كه گریه نمی‌كنه. حالا یادم نیست آخرین بار كی درست‌و‌حسابی گریه كردم. شاید دو سال پیش بود. ولی گریه‌های چُسكی بوده، یواشكی، از اونا كه فقط خودت ازشون خبردار می‌شی. آخریش همین امروز، وقتی تو مترو چشم‌م افتاد به عكس بی‌بی مجید. اون‌قدر فین‌فین كردم كه ترسیدم نكنه بغل‌دستی‌م بفهمه. ولی گفتم حتماً می‌ذاره پای حساسیت فصلی. چیزی كه این روزا همه گرفتارشن.

آدم با خودش می‌گه تو سالمرگ پدرم چه كاری از دستم برمی‌آد؟ تقریباً هیچ‌كاری، اینو منی دارم می‌گم كه یازده سال تجربه دارم. بی‌خودی به خودتون فشار نیارین. بی‌خودی دنبال مجلس یادبود و مسجد شیك نباشین. میوه‌های مرغوب و شیرینی خوشمزه و شربت گوارا و مداح خوش‌صدا هیچ دردی رو دوا نمی‌كنه. هیچ مرده‌ای رو زنده نمی‌كنه. هیچ هم از بار عذاب وجدان‌تون كم نمی‌كنه. انگار یه صدایی تو مغزتونه، یه صدای سمج، هی می‌گه تو واسه مرگ پدرت هیچ كاری نكردی، هیچ كاری. اگه یه بار دچار این مصیبت شدین، به اون صداهه بگین گورشو گم كنه واسه همیشه، چون تقریباً هیچ كاری ازتون برنمی‌آد. مگه وقتی پدرتون زنده بود كاری از دست‌تون برمی‌اومد؟

عید امسال مادربزرگم، مادر پدرم، هم مُرد. بچه‌هاش خیلی تقلا كردن مجلس آبرومند بگیرن، میو‌ه‌های مرغوب بگیرن، كوبیده‌ی چرب و جوجه‌ی زعفرونی بگیرن. ولی من یه گوشه نشسته بودم و می‌گفتم اینا دارن خرج بی‌خودی می‌كنن. اون صداهه تو مغزشونه، اون صدا هیچ‌وقت از تو مغزشون نمی‌ره، حتا اگه دیگه شنیده نشه. حتا اگه یازده سال، یا صد و یازده سال بگذره.

من مدت‌هاست نرفتم سر قبر پدرم. چرا برم؟ برم كه به یادش باشم؟ برم كه روحش از من شاد باشه؟ خیال می‌كنین به این چیزاس؟ نه. یه وقتی، آدم داره از یه جایی رد می‌شه. مثلاً داره با رفیقش از خیابون شریعتی می‌ره به‌سمت جنوب. یهو چشمش می‌اُفته به یه قنادی. بالاتر از تخت‌طاووس. یهو با خودت می‌گی آخ، همون قنادیه‌س كه با بابا اومدیم. یه بسته از اون شكلاتا خرید كه شبیه سكه‌های طلان. روكش طلاشو كنار می‌زنی، می‌رسی به شكلاتش. یا همین‌طوری داری اتفاقی از خیابون گلبرگ رد می‌شی. نرسیده به هفت‌حوض یهو چشمت می‌افته به سوپری حمیدیا. همونی كه بابات هزار بار واست ازش تخم‌مرغ‌شانسی خرید. یا دست مادرتو می‌گیری می‌بری رستوران طلاباران، همون‌جایی كه روز تولد پدرت همیشه می‌رفتی. من با این خاطره‌های خوبه كه یاد پدرم می‌افتم. حالا پیش خودتون نگید چرا این پسره همه‌ش یاد پدرشو با خوراكی همراه می‌كنه. من فقط چهارده‌ سالم بود كه پدرم مُرد، نمی‌تونم خاطره‌های بیست‌و‌پنج‌ساله‌گی‌مو بگم از اون. این یادآوری خاطره‌های بچه‌گی‌م دو تا حُسن داره؛ یكی این‌كه یه كم این احساس رو كنار می‌زنه، احساسی كه همه‌ش بهت می‌گه تو به فكر پدرت نیستی، دیگه فراموشش كردی. و دوم این‌كه فكر می‌كنی خوش‌بختی. یا دست‌كم خوش‌بخت بودی.

همین بس نیست؟     


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 01:44 ق.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
جمعه 6 آبان 1390
جنگل در خیابان انقلاب

جنگل در خیابان انقلاب

پوآرو یک‌بار به هستینگز گفته بود ترجیح می‌دهم به‌جای اینکه بروم در دل جنگل و لای بوته‌ها و تمام زار و زنده‌گی‌ام گِلی شود، منظره‌ی آن جنگل‌ را قاب کنم و به دیوار محل کارم بزنم. راست می‌گفت به‌گمان‌ام. من از آن آدم‌های خوش‌سفر و پرشور و شری نیستم که دائم کوله‌ی سفرشان آماده باشد و بی‌محابا بزنند به جاده و فکر جا و مکان و غذا و هزار چیز دیگر را نکنند. غیر این، آدم بنشیند مثلاً مرگ در آند یوسا را بخواند، خیلی دل‌انگیز‌تر است از این‌که از روی قلوه‌سنگ‌های آند خودش را بالا بکشد و پوزه‌ی لاما‌ها را نوازش کند. خیابان‌های دهلی را از نگاه آراویند آدیگا ببینم، جذاب‌تر از این است که بلیت سفر به هند بخرم و مثل توریست‌/کولی‌ها پس‌کوچه‌ها را پایین‌بالا کنم. پاریس مدت‌هاست در ذهن من تجسد یافته، آن هم به‌همت موپاسان و فلوبر و بالزاک و آلن رب‌گریه و.... هاینریش بل هم خیلی وقت پیش من را به آلمان برده. اسماعیل کاداره خیابان‌ها نمناک ده‌کوره‌های آلبانی را نشان‌ام داده. با کارلوس فوئنتس هم هم‌زمان در مکزیکوسیتی و پراگ و واشنگتن بوده‌ام. همراه کارور تمام دریاچه‌های امریکا را سیاحت کرده‌ام. روسیه‌ هم تمام‌قد در برابر ایستاده، از مسکو و سن‌پطرزبورگ بگیر تا روستاهای بی‌نام‌ونشان‌اش، البته به‌یمن وجود داستایفسکی و تالستوی و گنچاروف و چخوف و پوشکین و تورگینیف و... . توکیو هم زیاد رفته‌ام. آمریکای لاتین که قشلاق و ییلاق من است. حتا یک‌بار به دومینیکن و ترینیداد و تباگو هم سفر کرده‌ام. بریتانیا هم که واضح است، آخر هفته‌ها آن‌جا هستم. دوبی نرفته بودم که از قضا همین هفته‌ی پیش امکان رفتن به آن‌جا هم فراهم شد.

تازه این‌ها که بلیت سفر می‌خرند برای مثلاً برزیل، تهِ ته‌اش دو هفته می‌روند به برزیل ۲۰۱۱. من اگر بخواهم، با یک بلیت می‌روم به برزیل قرن نوزده و همراه یوسا تمام زیر و بم آن‌جا را کشف می‌کنم. هزاران تور وجود دارد برای امثال من: اسپانیای قرن هفده، چین قرن دوازده، بلغارستان قرن سه و.... خیلی هم دوست دارم دو جا را ببینم: بلغارستان و چین. اگر کسی تور خوبی سراغ دارد خبرم کند.

دیروز که در هوای بارانی، توی خیابان انقلاب قدم می‌زدم، ناگهان دختری فریاد زد، بچه‌ها‌ها‌ها... جنگل این‌جاست‌جاست‌جاست... صداش انگار پژواک می‌یافت توی دره‌ای سرسبز و خالی. دور تن دختر هاله‌ای پیچیده بود. از دهن‌اش بخار در می‌آمد. معنی حرف‌اش را دیر فهمیدم. انگشت اشاره‌ای به‌سمت کتاب‌فروشی‌ای بود به نام جنگل. نبش همین خیابان دانشگاه خودمان.


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 02:07 ب.ظ | موضوع: | نظر |
دوشنبه 25 مهر 1390
به‌ چند سبب

به‌ چند سبب

مطالعه‌ی کتاب استادان و نااستادان‌ام، اثر عبدالحسین آذرنگ (تهران: جهان کتاب، ۱۳۹۰) به چند سبب می‌تواند خوشایند و لذت‌بخش باشد؛ این کتاب، مجموعه‌خاطرات آذرنگ است از استادان رسمی و غیررسمی زنده‌گی‌اش، که زیست اجتماعی و شخصی او را متأثر ساخته‌ و به او، خوب یا بد، چیز‌ها آموخته‌اند.

اما سبب اول این‌که، کتاب نثری محکم و زیبا دارد و ادبیت متن، فارغ از محتوای‌اش، کتاب را فی‌نفسه خواندنی می‌کند. ضمن این‌که به‌واسطه‌ی مایه‌های داستانی کتاب، متن کششی نسبی دارد و خواننده منتظر است ببیند بعد چه خواهد شد. به این‌ها بیفزایید توصیف‌های جزئی‌پردازانه‌ی راوی را. این‌ها همه به این دلیل است که آذرنگ نویسنده‌ای استخوان‌خرد‌کرده و ویراستاری ریزبین است، و البته می‌توان از یکی دو لغزش نگارشی متن هم چشم پوشید.

سبب دوم آن‌که، کتاب ایماژی نسبتاً جامع از سامانه‌ی بی‌سامان «آموزشی رسمی» در ایران به‌دست می‌دهد. متن پر است از تصاویری از معلم‌های بی‌سواد و متعصب، استادان مغرور، دانشگاه‌های بی‌برنامه و... . طرفه آن‌که چُنین بی‌برنامه‌بودنی، تا دهه‌ی هشتاد هم کش می‌آید و آذرنگ را از تدریس معاف می‌کند. توصیف چُنین آشفته‌بازاری وقتی مؤکد می‌شود که او سرگذشت نیمچه‌تحصیل‌اش را در ینگه‌ی دنیا شرح می‌دهد و تفاوت زمین تا آسمان آن‌جا و این‌جا را برمی‌شمارد. و تأسف بسیار که حالا هم بی‌نصیب نیستیم از چنین بی‌لیاقتی‌هایی و استاد خوب با کیفیت و کمیتِ سرسپرده‌گی‌اش به گفتمان رسمی بازشناخته می‌شود، نه با سواد و مهارت تدریس و تسلطش بر موضوع و... . چنین است که مثلاً در رشته‌ی کتابداری و اطلاع‌رسانی، آدم‌هایی چون کامران فانی و بهاءالدین خرمشاهی و عبدالحسین آذرنگ از تدریس محروم‌اند و جای‌شان را عده‌ای محافظه‌کار و نه‌چندان دانشور پر کرده‌اند، البته به گزاف و به چرند!

سبب سوم، ثبت خاطره‌های ماندنی از چهره‌های تابناک نشر و کتاب ایران است. شخصاً لذت بردم از آن دسته از خاطرات ایشان که مربوط می‌شد به مؤسسه‌ی فرانکلین و جُنگ اصفهان و بزرگانی مثل کریم امامی و نجف دریابندری و هوشنگ گلشیری و ابوالحسن نجفی و ضیاء موحد و... . این بخش از خاطرات او ثبت حیات روزانه‌ی پویا‌ترین جریان‌های نشر و کتاب و ادبیات در ایران است. ‌ فرانکلین با آن همه مترجم و نویسنده و ویراستار سخت‌گیر و پروسواس، تکرار نشده و خواندن این خاطرات، بی‌شک حسرت‌انگیز خواهد بود.

سبب چهارم اما، حس خوبی است که حتماً به شما هم دست خواهد داد. حس تحسین مردی که حتا بر آستانه‌ی پنجاه‌ساله‌گی هم شوق آموختن دارد و به‌رغم مشکلات انبوه‌اش، در کلاس‌های تفسیر انجیل در کلیسایی در آمریکا شرکت می‌کند تا دانش‌دوستی‌اش ارضاء شود. در جایی دیگر، علی‌رغم آن‌که سابقه‌ی تدریس و ترجمه دارد و در کار و بارش وزنه‌ای محسوب می‌شود، از مرحوم علی‌محمد حق‌شناس می‌خواهد ساعتی به او مبانی زبان‌شناس درس دهد و جایی دیگر، از مرحوم رضا سیدحسینی، درس فرانسوی می‌گیرد. چنین دانش‌ورزی‌ای کمیاب است، چندان‌ که در اطرافمان دیده‌ایم فلانی و فلانی، به‌مجرد چاپ اولین کتاب‌شان یا رسیدن به فلان کرسی دانشگاهی، خود را مرکز عالم می‌دانند و نیازی به مطالعه و تلمذ حس نمی‌کنند؛ بماند که خیلی‌ها هم پیش‌تر به چنین بی‌نیازی‌ای پی برده‌اند! این دانش‌دوستی را بگذارید در کنار سخت‌کوشی ایشان که تنبلی را نمی‌شناسند و هیچ‌گاه به آبلوموف درون خود میدان نداده‌اند. و این‌ها همه آموزاننده است.

سبب پنجم، نفس خواندن است که همیشه لذت‌بخش بوده، خاصه خواندن کتاب مردی که دیوانه‌وار شیفته‌ی کتاب است و به‌جای پول و شهرت و هر امكان احتمالی دیگر، به‌سراغ علم و ادب رفته است: حافظا علم و ادب ورز كه در مجلس شاه/ هر كه را نیست ادب، لایق صحبت نبود.

مهر نود.ـ   


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 02:58 ب.ظ | موضوع: | نظر |
پنجشنبه 17 شهریور 1390
دُری‌جان، عقل‌ات را باز كن، و عقایدت را در گنجه بگذار

اول اصل خبر را این‌جا بخوانید و بعد:

دوستان عزیز، اساتید محترم، یاران گرامی!

لطفاً به من بگویید خبر را درست خوانده‌ام؟! معاون دستگاه عریض و طویلی به ‌نام وزرات فرهنگ و ارشاد اسلامی، با صد‌ها میلیون بودجه‌ی سالانه، عطف به نظر بالا‌ترین مقام حکومتی ایران، که به لزوم گسترش کتاب و کتاب‌خوانی اشاره کرده‌اند، تصمیم گرفته ماهانه ۱۰ عنوان کتاب مفید معرفی کند تا کتاب و کتاب‌خوانی گسترش یابد؟! اگر خبر را غلط فهم کرده‌ام، لطفاً روشن‌ام کنید؛ اگر درست فهمیده‌ام، هیهات من الذله! یعنی گمان می‌کنند با این طرح کودکانه می‌شود کتاب‌خوانی را گستراند؟!

حوصله‌ی لفاظی ندارم و یک‌راست می‌روم سر اصل مطلب، با فرض درستی فهم‌ام از خبر. آقایی که اسم‌ات بهمن دُری است و قرار است برای کتاب‌خواندن ما تصمیم بگیری! می‌خواهم راه‌هایی برای گسترش کتاب‌خوانی به تو نشان دهم، که نه‌تنها کم‌هزینه‌اند، بلکه موجب صرفه‌جویی در آن بودجه‌ی هنگفت اداره‌ی کذایی‌ات می‌شوند؛ هیچ هم به اداره و ستاد و کمیته و کارگروه و چه و چه نیاز نیست. مبنای این پیشنهاد‌ها این است که کم‌تر دخالت و بیش‌تر حمایت کنی. بودجه‌های هنگفتی که بابت کرورکرور سمینار و کنفرانس و تشکیل کارگروه و چه و چه خرج می‌کنی، تا مثلاً کتاب‌خوانی گسترش یابد، ذخیره کن و این کار‌ها را انجام بده:

۱. لطف کن و دستگاه سانسور پیش از انتشار را جمع کن و اجازه بده مردم، برای گزینش کتاب مناسب، خودشان تصمیم بگیرند، نه چند نفر از سانسورچی‌های تو، که هیچ فهمی از ادبیات و هنر و علوم انسانی ندارند. این کار چند حُسن دارد؛ یکی این‌که به قوه‌ی درک و شعور مردم احترام گذاشته می‌شود و مردم، دست‌کم در این یک مورد، خودشان برای سرنوشت خودشان تصمیم می‌گیرند. دوم این‌که کتاب‌های بهتری منتشر می‌شوند، کتاب‌هایی که سویه‌ی نقادانه‌ی تیزتری دارند و حقایق تلخ را رسا‌تر عرضه می‌دارند و بدیهی است که هرچه در جامعه‌ای امکان نقد گستره‌تر باشد، آن جامعه راحت‌تر می‌تواند کژی‌ها و پلشتی‌هاش را بشناسد و اصلاح کند. سوم این‌که کیفیت آزادی بیان در جامعه ارتقاء می‌یابد و نظرهای گوناگون مطرح می‌شود و دیگر یک فکر یا یک ایده‌ئولوژی نیست که تُرکتازی ‌کند، بلکه از قبل تضارب آرا، جامعه رشد می‌یابد و به بلوغ و آگاهی و در ‌‌نهایت آزادی و رفاه اجتماعی می‌رسد. چهارم این‌که با حذف اداره‌ی سانسور، کلی در بودجه صرفه‌جویی می‌شود و شعار کوچک‌سازی دولت نمود عینی می‌یابد. در عین حال، بدان که سانسور یک کتاب باعث بی‌اعتمادی مردم نسبت به آن خواهد شد، و اگر فرض کنیم کتاب هم مثل کنسرو ماهی تُن، کالایی تجاری محسوب می‌شود، که می‌شود، چرا مردم باید بابت یک کتاب ناقص پول بدهند؟ مثل این است که کنسرو تاریخ‌مصرف‌گذشته بخرند!

۲. در راه گسترش کتاب‌خانه‌های عمومی بکوش. اما نه با این شرایطی که امروز شاهدیم. در هر نقطه‌ای از ایران کتاب‌خانه تأسیس کن؛ در طراحی ساختمان کتاب‌خانه‌ها، از معماران مجرب بهره بگیر تا دست‌کم ظاهر مدرن کتاب‌خانه سبب جذب مخاطب شود؛ کتاب‌های ناشران مختلف را، بی‌توجه به این‌که چه مرام سیاسی‌ای دارند، خریداری کن تا بخشی از هزینه‌هاشان جبران شود و بتوانند باز کتاب چاپ کنند؛ در مرحله‌ی مجموعه‌سازی، عقاید سیاسی یا مذهبی خودت را در گنجه بگذارد و برای هر قشری، حتا آن‌ها که لامذهب‌اند (بد‌تر که نداریم؟) کتاب در قفسه‌های کتاب‌خانه‌ها بچین؛ و کاری کن که مردم در میان کتاب‌ها غلت بزنند و سیر نشوند.

۳. قدری از آن اسکناس‌های نفتی را خرج تأسیس ناوگان پخش کتاب کن. ناوگانی که در یک شبکه‌ی مویرگی، فلان رُمان گم‌نام فلان نویسنده‌ی آماتور را هم به دست فلان کتاب‌فروشی ۱۲متری حومه‌ی زابل برساند. اگر بی‌ربط‌ترین و مزخرف‌ترین برند کنسرو ماهی تُن در ده‌کوراهه‌ی بوشهر پیدا می‌شود، پس «همه»‌ی کتاب‌های «همه»ی ناشران هم باید در «همه»‌ی کتاب‌فروشی‌ها ایران یافت شود. با این کارت حتماً به افزایش تیراژ کتاب یاری می‌رسانی. اما حواس‌ات باشد «همه»‌ی کتاب‌های «همه»‌ی ناشران را پخش کنی، نه‌فقط کتاب‌هایی را که خودت می‌پسندی و موافق مرام و مسلک تو هستند. تو مقام مسئولی و باید بی‌طرف باشی، عقل‌ات را باز کن و عقایدت را هنگام انجام وظیفه در گنجه بگذار. ضمن این‌که نباید بابت این خدمات ریالی از ناشری دریافت کنی، یادت باشد این وظیفه‌ی توست و منتی بر هیچ ناشر و کتاب‌فروشی نیست.

۴. برای مؤلفان، مترجمان، هنرمندان و دیگر کسانی که با قوه‌ی خلاقه کار می‌کنند تعیین تکلیف نکن. راه و روش و مضامینی که هنرمند انتخاب می‌کند، نه به تو و آن اداره‌ی عریض و طویل، و نه به هیچ‌کس دیگری، هیچ ربطی ندارد. هنرمند باید آزاد باشد. تبلیغ هیچ مفهومی، حتا متعالی‌ترین مفاهیم، اگر زورکی و زورچپانی باشد، هیچ نتیجه‌ای ندارد. بس است دیگر! آن‌قدر کتاب‌های «ارزشی» کیلویی، که به‌همت ناشران دولتی‌ موردحمایت شما چاپ می‌شوند، در انبار‌ها خاک می‌خورند که نگران انقراض نسل درخت‌های بی‌گناه شده‌ایم. بگذار نویسنده کار خودش را بکند؛ اگر واقعاً مفاهیم موردنظر شما همه‌گیر و متعالی باشند، هنرمندان خود‌به‌خود به‌سمت آن‌ها گرایش می‌یابند و عرضه می‌کنندشان. پس، همان‌طور که به‌ قوه‌ی شعور مخاطب احترام می‌گذاری، به قوه‌ی خلاقه‌ی هنرمند هم احترام بگذار و اجازه بده در آزاد‌ترین ریخت ممکن دست به کار خلاقانه بزند. مطمئن باش در این صورت اثر نویسنده یا هنرمند، مخاطب بیش‌تری پیدا می‌کند و این یعنی لابد‌‌ همان گسترش کتاب و کتاب‌خوانی.

۵. از تأسیس انجمن‌ها و ان. جی‌. ‌او‌ها و محفل‌های ادبی و پاتوق‌های کتاب‌خوانی و... حمایت کن. باور کن هیچ‌کدام‌شان عامل صهیونیسم نیستند! بی‌آن‌که در کارشان تجسس کنی و بکن‌نکن درآوری، از برنامه‌‌هاشان (برگزاری جلسات کتاب‌خوانی، نقد کتاب، تورهای کتاب‌خوانی، دعوت از نویسنده، برگزاری کارگاه‌ها و کلاس‌ها و...) حمایت کن، حمایت درست‌و‌حسابی مالی و معنوی (البته بیش‌تر مالی!). اگر فلان محفل نظری خلاف نظر تو دارد، فاجعه‌ای رخ نداده. کسی تعهد نداده تمام عمر مثل تو فکر کند. از تمام انجمن‌های مذهبی، لائیک، چپ، راست و... به یک اندازه حمایت کن. اولین و مهم‌ترین دستاورد این حمایت، بهتر دیده‌شدن کتاب‌هاست. کتاب‌ها در این‌جور محافل است که دیده می‌شوند و طبعاً فروش‌شان بیش‌تر می‌شود. باز هم به تو تأکید می‌کنم که به کار این انجمن‌ها کاری نداشته باش و فقط حمایت کن، آن‌ها خودشان بلدند که چه‌طور کتاب‌خوانی را ترویج کنند.

۶. طرح‌های احمقانه‌ای مثل منشور اخلاقی نویسنده‌گان و چی و چی را در گنجه بگذار. بدیهی‌ترین وظیفه‌ی وزارت‌خانه‌ای که ادعای تولیت هنر و ادب دارد، حمایت است، نه تجسس. زنده‌گی خصوصی هیچ نویسنده و هنرمندی به تو ربطی ندارد، حتا اگر عقاید او با عقاید تو بسیار زاویه داشته باشد. این زاویه، نه‌تنها نباید باعث ترس تو بشود، بلکه باید از آن استقبال کنی. حقیقت نزد هیچ کس نیست، حقیقت نزد همه است. گمان نبر که اگر بر طبل یک ایده‌ئولوژی خاص بکوبی، صداهای دیگر را خفه کرده‌ای، نه! صداهایی که تو گمان می‌کنی خفه‌ کردی‌شان، در زیرزمین‌ها و پستو‌ها طنین دارند و بالأخره روزی به سطح می‌آیند و گوش‌ات را کر می‌کنند. ‌ به‌جای این ابتکارات احمقانه، تمام نویسنده‌گان و هنرمندان را، فارغ از جهان‌بینی‌شان، بیمه کن تا اگر دچار بیماری‌ای شدند، خرج درمان‌شان را داشته باشند. همین‌طور به وضع مادی آن‌ها بی‌توجهی نکن. هنرمندان قانع‌اند؛ اگر اندکی از نظر مالی تأمین باشند، آثار درخشان‌تری خلق می‌کنند. یادت باشد منظورم «همه»‌ی هنرمندان است! ضمن این‌که بابت این حمایت، منت نگذار و در مقابل‌اش، شعر و داستان سفارشی نخواه!

۷. هرچه سریع‌تر زمینه‌ی الحاق ایران به قانون جهانی کپی‌رایت را فراهم کن. نگذار بیش‌تر از این به دزدی‌خوانی عادت کنیم. بگذار در محافل جهانی بدرخشیم و از انزوا درآییم. از محفل‌های غیردولتی حمایت کن تا بتوانند از نویسنده‌گان بزرگ دنیا برای سفر به ایران دعوت کنند (نویسنده‌گان بزرگ هرگز مثل تو به یک ایده‌ئولوژی خاص تعصب ندارند، آن‌ها به چندصدایی می‌اندیشند، پس می‌توانند به رشد فکری جامعه‌ی ما یاری برسانند). پشتیبانی کن از مترجمان خارجی‌ای که کتاب‌های ما را به زبان خودشان ترجمه می‌کنند. ترتیبی بده که دستگاهی مسئول گزینش و ترجمه‌ی آثار درخشان فارسی به زبان‌های زنده‌ی دنیا شود (البته این‌جا هم باید عقاید شخصی‌ات را در گنجه بگذاری). بگذار ناشران ایرانی هم آثارشان را به خارجی‌ها بفروشند و درآمد بیش‌تری داشته باشند و کتاب‌های بهتر و بیش‌تری چاپ کنند.

و کلام آخر این‌که: جناب دُری! وظیفه‌ی تو مثل وظیفه‌ی یک خاک حاصلخیز است؛ خاکی که هر گیاهی بر آن می‌روید. خاک نمی‌گوید بوته‌ی توت‌فرنگی و درخت آلبالو را نمی‌پذیرم و رشد نمی‌دهم‌شان. خاک خوب هر گیاهی را می‌پروراند. تو هم پناه هر هنرمند و نویسنده‌ای باش. بگذار آثار خوب خلق شود، صدا‌ها شنیده شود، روایت‌های رسمی جای‌شان را به روایت‌های فردی بدهند. فقط در این صورت است که کتاب جایگاه درخورش را در جامعه می‌یابد، و کتاب‌خوانی به ارزش تبدیل، و گسترانده می‌شود. ما هم قول می‌دهیم چشم بپوشیم از آن ده‌ها میلیارد تومانی که تو و دوستان‌ات، بابت کتاب‌خوانی مردم (بهتر بگویم کتاب‌نخوانی‌شان)، هدر داده‌اید.

 


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 09:55 ب.ظ | موضوع: | نظر |
جمعه 17 دی 1389
یك قصه‌ی فوتبالی

آروغ بعد از ناشتایی را می‌زدم كه موبایل‌ام زنگ خورد. دگمه‌چی بود و گفت، رِئیس، انداختن‌ات بیرون. كاش صبر می‌كردند اولین سیگار روز را بكشم و حظی بكنم، بعد این خبر را می‌دادند. دیروز كه توی آزادی، جلوی چشم هشتادهزار نفر، سه‌تا از ملوان خوردیم، جناب مدیرعامل دیگر لبخندهای گل‌و‌گشاد همیشه‌گی‌اش را تحویل دوربین‌ها نداد و با آن اخم‌های درهم از نیاز تیم به روح تازه، چیزهایی زِر زد. خوب می‌دانستم حرف‌های اعضای هیأت مدیره یعنی پشم. دائم توی این كانال و آن كانال با مجری می‌لاسند و از كمیته‌ی انضباطی انتقاد می‌كنند و از من حمایت تمام‌و‌كمال به‌عمل می‌آورند. من می‌شناسم‌شان. من حسن جیگری را می‌شناسم كه حالا شده است آقای دكتر پورنقد. شب‌های جمعه كه فاطی بند می‌كرد من را ببر بیرون، ببر پارك و سینما و فلان و بهمان، می‌بردم‌اش محله‌ی آقام‌اینا و می‌گفتم دو تا انتخاب داری، یا حاج‌اصغر كثافت یا حسن جیگری. او هم یكی در میان، حسن‌ جیگری و حاج‌اصغر را انتخاب می‌كرد. این اواخر كه حسابی رفیق‌ شده بودیم، پای بساط، از لای سوراخ كنار جوب، موش‌ها را پس می‌زد و بطری الكل سفید را به من می‌داد و می‌گفت بزن، خیال‌اش سوروساتی برامان مهیا می‌كند. حالا این حسن، چه‌طوری دل‌و‌قلوه را رها كرد و خودشان را زیر پالان این و آن، رساند به مدارج عالی فوتبال، بماند. آن یكی شاهنده كه می‌آمد سر تمرین و جلوی علی‌آقا، صد تومان دستی قرض می‌گرفت كه برود ساندویچ بخورد. می‌رفت از ساندویچی یك همبرگر و نوشابه كانادا می‌خرید و می‌آمد كنار زمین تمرین ما و می‌لمباند و آروغ می‌زد و چشم‌هاش از گاز نوشابه آب می‌افتاد. پدرسگ سیر كه می‌شد پاچه می‌گرفت، طلبكار می شد، هارت‌و‌پورت می‌كرد. علی‌آقا به این‌ها رو داد وگرنه شاگردپاانداز نازی‌آباد را با آن گوش‌های نیمه‌جویده‌اش چه به فوتبال؟ حالا وقتی توی آن كت‌و‌شلواری كه از سئول خریده، جلوی مجری برنامه می‌نشیند، گوش‌اش را با موهای جوگندمی‌اش می‌پوشاند و محاسن عطر و گلاب‌زده‌اش را دست می‌كشد و جای مهر پیشانی‌اش را می‌مالاند. ستم‌ریز هم پخی‌ است مثل باقی‌شان. من كه چند سال پیش كاپیتان تیم بودم را یك‌روز صدا زد و گفت می‌خواهیم سكوخومف (اسم‌ مربی‌مان را می‌خواست تلفظ كند، اما نمی‌توانست، یعنی هیچ‌كدام از بچه‌های تیم نمی‌توانستند تا مدت‌ها اسم‌اش را تلفظ كنند) را بیاوریم ایران. من گفتم، ستم‌ریز، چه‌قدر كاسبی این وسط؟! به خنده برگزار كرد و شاگرد اتوگالری، كاسه‌ای پر از پاچه و چشم و زبان‌ شناور در آب كله‌پاچه‌‌ را همراه پیاز و آبلیمو و نان سنكگ و نوشابه‌ی تگری پارسی‌كولا آورد و خوب كه سیر شدیم، ستم‌ریز سیگار وینستون عقابی‌اش را تعارف كرد و گفت بكش، مربی‌تون امشب كله‌پاست، دیگه گیر میر الكی تعطیل! ستم‌ریز از بس خسیس بود، حاضر نشد یكی از بنزهای اتوگالری‌اش را بدهد باشگاه تا بروند فرودگاه سكوموروخوف (گمان‌ام اسم‌اش این بود) را بیاورند. خودش هم داشت می‌رفت لواسان. من و حسین استكی وانت حاجی را گرفتیم و رفتیم فرودگاه. حالا نه من انگلیسی می‌دانستم نه حسین، اصلاً همین یارو سكو را هم نمی‌شناختیم. رفتیم قسمت پروازهای خارجی. یارو از فرانكفورت می‌آمد. حاجی گفته بود سكوموروخوف، چشم‌های آبی دارد و سبیل پت‌و‌پهن، مثل سبیل‌های همین اتی‌چرخی خودمان. هی چشم گرداندیم و منتظر شدیم و آخر دیدیم یكی با همین شمایل دارد چمدان‌هاش را از قسمت بار تحویل می‌گیرد. عجب هیبتی داشت. گفتیم از آن مربی‌هاست كه می‌خواهد پامرغی‌ بدهد و سینه‌خیر دور آزادی بگرداند‌مان. رفتیم جلو و هِلو و هاواریو و مخلص‌ام و چاكرم گفتیم و به‌اش  فهماندیم از كجا آمدیم. حسین آمد ماچ‌اش كند طرف صورت‌اش را بگرداند و اخم كرد و گفت، لِتْس گو! بی‌پیر چمدان‌هاش خیلی سنگین بود. تا برسیم دم وانت، از كت‌و‌كول افتادیم. حسین پرید در وانت را برای سكو باز كرد. خوب افت داشت برای مربی سابق لوكوموتیو مسكو، كه سوار وانت شود، این چیزها را حالا می‌فهمم كه می‌بینم هر ان‌چوچكی كه از بغل ننه‌اش قهر می‌كند و لقدی به توپ می‌زد و ژلی مثل انِ دماغ می‌مالد به سرش، سوناتایی، سانتافه‌ای، چیزی زیر پاش دارد و مهم هم نیست كه گاو مشدحسن بهتر گلِ خالی را می‌زند تو اوت،  تا او. سكو آمد، نوك سبیل‌هاش را تاباند و یك نگاه به من و یك نگاه به حسین انداخت. حسین بریده‌بریده گفت، وِل‌كام مستر، سیت دان پلیز! و به در باز وانت اشاره‌ كرد. راست‌حسینی‌‌اش ما آن موقع نمی‌دانستیم كه سوار‌كردن یك مربی مشهور توی وانت چه‌قدر فاجعه است. الكس فرگوسن و بكن‌بائر را هم  می‌آوردیم ایران، اگر خیلی می‌خواستیم عزت‌تپان كنیم، پیكان دولوكس می‌گرفتیم براشان. دوره‌ی ما كه قرتی‌بازی‌ مد نبود.

سكو بالأخره سوار شد و در را بست. به حسین گفتم، چمدونای آقارو بذار پشت و خودتم همون‌جا بشین. حسین چمدان‌های شیك و تمیز سكو را انداخت روی كف پر از آشغال سبزیِ وانت و آمد دم در شاگرد و خواست در را باز كند كه گفتم، حسین تو عقب بشین. گفت، سرده بابا كجا عقب بشینم؟ گفتم، حسین، سه نكن، این یارو ازمون شكاره، قرارداد نمی‌بنده‌ها. حسین رام نشد كه نشد. سكو، سرمربی سابق لكوموتیو شوروی سابق را انداختیم وسط‌مان و حسین ضبط را روشن كرد و تا برسیم دم دفتر حاجی، نوار شهرام‌ْشب‌پره دوسه دوری چرخیده بود و آخرین دور بود كه سكو، نیمچه‌لبخندی زد و سر را تكانی داد و همین مجوزی بود برای حسین، كه در همان جای تنگ، قر بدهد و برقصد و لودگی كند. برای همین اطوارهای آن شب‌اش بود كه با آن هیكل نزار و پاهای پرانتزی و بی‌استعدادی محض‌اش، دفاع آخر فیكس تیم بود و حسن شبدیز، فوروارد دیلاقِ و گاگول آن روزها هم می‌توانست دریبل‌اش كند و اردشیر جادار هم توی دروازه‌مان اساساً به هیچ مهاجمی نه نمی‌گفت. اردشیر البته عشق هیگوئیتا بود و هر توپ بلندی كه می‌آمد روی دروازه‌اش، می‌خواست از آن قیچی‌های هیگوئیتایی بزند، كه فقط یك‌بار موفق شد نریند.

رفتیم دم در دفتر حاجی. حسین پرید آشغال‌سبزی‌ها را از بندوبساط سكو پاك كرد. حاجی آمد دم در و با سكو روبوسی كرد. حاجی از همان یك استكان عرقی كه با سكو توی وانت زدیم، سر همین ماچ و بوسه خبردار شد و معرفی‌مان كرد به كمیته‌ی انضباطی باشگاه. من و حسین هم رفتیم و دیدیم نه اكبر دل‌آرا آمده، نه دگمه‌چی. رفتیم الكی به حاجی گفتیم كمیته ما را بخشیده و حاجی هم آن‌قدر گرفتار اداواطوارهای سكو بود كه پاپی‌مان نشد.

حاجی گفت نتوانسته هتل پیدا كند و با ستم‌ریز صحبت كرده كه امشب طرف را ببریم باغ لواسان. حاجی گفت امشب شما هم آن‌جا بمونید، این یارو ستم‌ریز این بابارو دودی نكنه. سر خر را كج كردیم و راندیم تا باغ ستم‌ریز. ستم ریز آمد و حسابی سكو را تحویل گرفت و به ما هم، انگار نوكرهاش باشیم، گفت چمدان‌ها را جابه‌جا كنیم. رندان و پدرسوخته‌ها، اگر هم هم‌زبان نباشند، به هم كه برسند، زبان هم را خوب می‌فهمند. ستم‌ریز و جناب سكو، رفتند توی پذیرایی و تكیه دادند به متكا‌‌های گل‌دوزی‌شده و تا صبح هایده گوش كردند و جوجه لمباندند و ودكا خوردند و قهقهه زدند و پای بساط تریاك، چشم‌هاشان آب افتاد.

من و حسین هم رفتیم توی هال و تله‌ویزیون تماشا كردیم. حاجی داشت توی كانال دو، مصاحبه می‌كرد و می‌گفت ما برای ارتقاء سطح فوتبال‌مان، به دانش روز دنیا احتیاج داریم و باید از مربیان زبده و كاربلد استفاده كنیم. مربی زبده و كاربلد داشت توی بخارات الكل، آروغ می‌زد و شیشكی می‌بست.

ستم‌ریز هنوز هم اتوگالری‌‌اش را دارد. چند روز پیش روزنامه‌های نوشتند می‌خواهد باشگاه استوك‌سیتی انگلیس را بخرد. البته اولین‌بار روزنامه‌ی خود ستم‌ریز این را نوشت. جواد بحری می‌گفت لابد می‌خواهد سكو را هم مربی‌اش بكند! سكو بعد از این‌كه از ایران رفت، چند بار اّوردوز كرد و حالا مشاعرش را از دست داده.

من می‌دانستم از ستم‌ریز و پورنقد و شاهنده آبی گرم نمی‌شود. من با دست خودم این‌ها را بزرگ كردم و خود آوردم‌شان توی این بازی. حالا كه وقت حمایت است، تمام تقصیرها را می‌اندازند گردن من. این مدیرعامل هم كه دم‌اش به این‌جا و آن‌جا وصل است و تا بخواهی پته‌اش را بریزی رو آب و بگویی دست‌اش از مالیدن خایه‌های كی پوست‌پوست شده، سرت را به باد داده. روزنامه‌ها هم كه كاری جز لقدانداختن ندارند، از فردا صبح، توی كون‌شان عروسی می‌شود كه فلانی را اخراج كرده‌اند. عباس همتی توی روزنامه‌اش می‌نویسد دوره‌ی مربیان سنتی گذشته و باید به فوتبال مدرن رو آورد. سنتی! من با همین عباس توی آش‌و‌لاش‌ترین قهوه‌خانه‌های گمرك و نازی‌آباد و راه‌آهن، گل‌یا‌پوچ بازی كردم و پیازِ آبگوشت تركاندم. حالا من شدم سنتی و او شده مدرن؟! یا مانیِ زبردست، با آن فكل‌هاش، برمی‌دارد می‌نویسد مربی‌های لمپن باید از این فوتبال بروند. فوتبالی كه توش لمپن نباشد و همه‌چی ننربازی باشد و خاله‌بازی، می‌افتد دست همین بچه‌خوشگل‌ها، كه می‌آیند توی تله‌ویزیون، می‌گویند ما با قلب شیرمان بازی می كنیم. یك زمانی علی‌آقا به حاجی ممد می‌گفت، حاجی اگه روت نمی‌شه تلك بری رو پای یارو، جوادو بیارم تو بازی. حاجی ممد هم غم‌و‌غمی می‌كرد و علی‌آق زرشكی می‌گفت و من را می‌فرستاد توی بازی و ساق و مچ و خایه بود كه می‌تركاندم.

تله‌ویزیون را روشن می‌كنم و روی كاناپه ولو می‌شوم و نوزدهمین سیگارم را توی همین یك ساعت می‌كشم. زیرنویس‌های شبكه‌ی خبر را می‌خوانم: مصطفی غیابی، خبر اخراج جواد دالانی را تكذیب كرد. به دگمه‌چی زنگ می‌زنم. مثل دیوانه‌ها می‌خندد و می‌گوید بعد كله‌پاچه‌ی صبح با ستم‌ریز خواستیم تفریحی بكنیم و گفتیم كی بهتر از تو؟         


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 12:23 ب.ظ | موضوع: داستان کوتاه , | نظر |
شنبه 20 آذر 1389
گُروگُر

گُروگُر

گزارش مجله‌ی 24 (از معدود خوشی‌های كوچك این روزهای‌ام) را از مكان‌های فرهنگی پاریس خواندم و ذهن مقایسه‌گرم باز، شلتاق انداخت كه ببین آن‌ها چه دارند و ما چه‌ها نداریم. گزارشی بود از سینماها و كافه‌ها و كتاب‌فروشی‌های پاریس، كه چه‌قدر خوب‌اند و چه‌قدر زیادند و چه‌قدر مشتری دارند، از هر طیفی و گروهی.

ملال این روزهای‌ام را پیوند زدم با حس خودكوچك‌بینی ناشی از خواندن این گزارش. ملالی كه سرچشمه‌ (ها) اش را می‌شناسم و البته، نمی‌شناسم. دغدغه‌ها و گیروگرفت‌های شخصی به كنار، به‌هرحال همه‌مان یك‌جورهایی روان‌مان جویده است و از این جهت، پرملال‌ایم. ملال من از آن جایی است كه توش زنده‌گی می‌كنم و ناچارم همان‌جا باشم، چون گزینه‌ی دیگری ندارم. جایی كه مردی را در گوشه‌ی یك میدان‌اش با چاقو می‌كشند و پلیس و مردم‌اش، بی‌خیال می‌گذرند و دادگاه‌اش، نه به مردم كار دارد و نه به پلیس‌ها. جایی كه هوای آلوده‌اش، جان ده‌ها نفر از شهروندان‌اش را گرفته و در لج‌و‌لج‌بازی دولت و شهرداری‌اش، مردم‌اند كه خون‌به‌جگر می‌شوند. كشوری كه جنگل‌هاش، بیست روز تمام است دارد می‌سوزد و هنوز كه هنوز است، با این همه نیروی متخصص و البته با وجود پایگاه خاتم‌الانبیا، كه ادعا می‌كرد می‌تواند نشت نفت را در خلیج مكزیك در كم‌ترین زمان ممكن مهار كند، دامنه‌ی آتش‌سوزی گسترده‌تر می‌شود. بگذریم كه در این میان، نابغه‌ای هم از مغز پرمایه‌اش می‌گذراند كه می‌شود آلوده‌گی تهران را با آب‌پاشی هواپیماهای‌ سم‌پاش فرونشاند. مضحكه‌ی عام و خاص‌ شده‌ایم با این ترفندهای درخشان‌مان. و غم مردمان دنیا را برمی‌انگیزیم با این همه اعدام و سنگسار و زندانی و خشونت و باتوم و چه و چه.

سیاهه‌ی این غرولندها را می‌توان بالابلندتر كرد و از نگون‌بختی انسان ایرانی باز هم نوشت. هر كدام از شما هم كه خواننده‌ی این سطرها هستید، بی‌گمان می‌توانید نمونه‌ای به این سیاهه بیفزایید و پروپیمان‌ترش كنید. اما غرض این نیست. آن‌هایی كه كاروبارشان جان‌فشانی برای مملكت و پیمودن قله‌های ایمان و افتخار است، بی‌گمان اگر این مطلب را بخوانند، من را متهم به سیاه‌نمایی و وطن‌فروشی و چه و چه می‌كنند. بنده به این دوستان می‌گویم اگر چه هم‌چون شما، عاشق میهن‌ام نیستم و افتخار نوكری و خدمت‌گزاری به مردمان را ندارم و از درایت و هوش و خلاقیت شما بی‌بهره‌ام، لكن كشورم را خوب و تمیز و شیك می‌خواهم. نمی‌خواهم شعار دهن‌پركن بدهم. بگذارید كمی ساده‌لوحانه حرف بزنم و خیال‌بافانه بگویم كه آرزو دارم كشورم، پر از سینماهای خوش‌ساخت و زیبا باشد، با سالن‌هایی آراسته به مدرن‌ترین تجهیزات پخش. دل‌ام می‌خواهد گُروگُر، سالن‌های كنسرت بسازند كه سیستم پخش اصوات‌اش، در دست‌كم خاورمیانه بی‌نظیر باشد. مایل‌ام در هر محله‌ای (هرچند پرت) سالن نمایشی باشد و همه‌ی گرو‌ه‌های تئاتری، بتوانند نمایش‌هاشان را روی صحنه ببرند. دوست دارم كتاب‌‌فروشی‌های زنجیره‌ای در تمام مملكت‌ام ساخته شوند و آن‌قدر بزرگ باشند كه بشود گوشه‌‌شان نیم‌كت‌هایی قرار داد و كتاب‌ها را تورقی كرد. دوست دارم دیگر بساط ممیزی برچیده شود و ناشران هر كتابی را كه دوست داشتند چاپ كنند و تیراژ كتاب‌هاشان صد برابر شود و گُروگُر پول دربیاورند و حق كپی‌رایت را هم رعایت كنند. كاش یك سیستم گردن‌كلفت پخش كتاب و محصولات فرهنگی در مملكت‌ام دایر شود تا در پرت‌افتاده‌ترین روستاها هم بشود گم‌نام‌ترین كتاب‌ها را یافت. كاش تكنولوژی مدرن ساخت فیلم به ایران هم وارد شود و فیلم‌های سینمایی‌مان هم‌چون فیلم‌های آمریكایی و اروپایی كیفیتی مثل «آینه» داشته باشند. كاش كسانی به فكر بیفتند تا امكانات بازسازی نسخه‌های 35 میلی‌متری فیلم‌های قدیمی سینما را فراهم كنند تا گنجینه‌ی فیلم‌های خوب ایرانی، در شكل‌و‌شمایلی آراسته به مشتری‌ها فروخته شود، نه این‌كه روی سی‌دی‌های ارزان‌قیمت، با تصاویر خط‌خطی و صدای ناجور به خورد مخاطب داده شود. كاش تمام شهر تهران، پر از ایستگاه‌های مترو شود و گُروگُر قطار بیاید و در هر ایستگاه، كتاب‌فروشی‌ای دایر باشد كه كتاب‌های خوبِ جیبی بفروشد و آن‌قدر واگن زیاد باشد كه نه كسی له شود، نه كسی برای یك صندلی خالی، گدایی كند. كاش استادیوم‌هایی ساخته شود، باشكوه‌تر از آن‌چه كه روس‌ها ساخته‌اند و قطری‌های می‌خواهند بسازند و هر كدام را بدهند به یك تیم لیگ برتری (كه امیدوارم تا آن موقع همه‌شان خصوصی شده باشند و همه‌شان پول‌دار شده باشند). استادیوم‌هایی كه مجهز به مدرن‌ترین امكانات هستند و دیگر عادل فردوسی‌پور نمی‌تواند بگوید شیر دستشویی‌های‌شان چكه می‌كند و مردم ناچارند برای نوشیدن آب، از سروكول هم بالا بروند. كاش ما هم میزبان جام‌جهانی بشویم و كلی شهرهامان را بازسازی كنیم و فوتبال‌مان را سامانی دهیم. كاش میراث فرهنگی‌مان شناسایی شود و آن‌هایی كه لازم است، بازسازی شوند و كلی در شبكه‌های مشهور ماهواره‌ای تبلیغ كنیم و گُروگُر توریست بكشانیم به مملكت‌مان و پول پارو كنیم. كاش قدر هنرمند و نویسنده دانسته شود و آن‌ها از راه هنرشان گُروگُر پول دربیاورند و ناچار نباشند تن به هر كاری بدهند و آن وقت، گُروگُر اثر هنری تولید شود كه مخاطب سردرگم بماند كه كدام را بخرد و كدام را نه. امیدوارم روزی مترجمان انگلیسی و فرانسوی به فكر بیفتند كه كتاب‌های خوب ما را ترجمه كنند و كپی‌رایت آثار ما را بخرند و ما هم مثل پل آستر و میلان كوندرا جهانی بشویم و نوبل بگیریم. كاش مدرسه‌های ما، مركز كشف استعداد باشند و گُروگُر فوتبالیست و نویسنده و گرافیست و... تحویل جامعه بدهند. كاش دانشگاه‌های ما به سواد دانشجوها اضافه كنند و استادهای ما آن‌قدر باسواد باشند كه دانشجوها عاشق‌شان شوند. كاش ماشین‌هامان دیگر فرسوده نباشند و این قدر هوا را آلوده نكنند و زیبا و خوش‌قواره و خوش‌ساخت باشند. كاش گُروگُر در ایران‌مان كتاب‌خانه ساخته شود و مردم تندتند عضو كتاب‌خانه‌ها شوند و آن‌جا، علاوه‌بر این‌كه مطالعه می‌كنند و كتاب به امانت می‌برند، فیلم‌ هم تماشا ‌كنند و كلاس داستان‌نویسی هم بروند و با نویسنده‌ی محبوب‌شان گپ بزنند. كاش همه‌ی بیمارستان‌های‌مان تمیز و شیك باشند، طوری كه آدم‌ها گُروگُر خودشان را به مریضی بزنند تا در این بیمارستان‌ها بستری شوند و از رفتار خوب پرستارها و دكترها لذت ببرند و بیمه هم تمام هزینه‌هاشان را تقبل كند. كاش گُروگُر روزنامه‌ها و مجله‌های خصوصی تأسیس شود و گُروگُر شبكه‌های تله‌ویزیونی خصوصی راه بیفتد كه مجاز باشند هر جور مایل بودند از حكومت انتقاد كنند و هر برنامه‌ای را كه خواستند پخش كنند و هیچ‌كس كاری به كارشان نداشته باشد. كاش سرعت اینترنت هزار برابر شود و قیمت‌اش نصف‌نصف شود و در پرت‌افتاده‌ترین روستاها هم بشود به فیس‌بوك متصل شد. كاش...

این سیاهه را هم می‌توان بالابلندتر كرد. برای خیال انسان، حدی نگذاشته‌اند. چیزی كه هست، نه غرولند به كار من می‌آید، نه تخیل. دوست هم ندارم دائم بشنوم كه مثلاً در ساخت تونل توحید چه گاف‌هایی داده‌اند و ماشین سمند چه ایرادهای گنده‌ای دارد و چه و چه. كمی اعتمادبه‌نفس می‌خواهم، كمی مملكت‌ام را خوب، خوب‌تر می‌خواهم. كمی این‌جا را زنده‌تر، قابل تحمل‌تر می‌خواهم. سینما و استادیوم و كتاب‌فروشی خوش‌طرح و نقشه را خودم در ذهن‌ام می‌سازم. كاش این آرزوها دست‌كم در زمان نوه‌ی نوه‌ام محقق شود. حالا فقط دوست ندارم مدام در انتهای كامنت‌های خنك فیس‌بوكی و خبرهای یك‌سویه‌ی بالاترینی بخوانم: «مملكته داریم؟!» این‌طور از ملال‌ام كاسته می‌شود.   


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 01:01 ق.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
شنبه 22 آبان 1389
زیباشناسیِ شست‌وشوی میوه

زیباشناسیِ شست‌وشوی میوه

كیسه‌های میوه، هم‌چون دختران نوجوانی كه از پسِ یك مهمانی تولد، خسته‌اند و كنار هم، روی كاناپه‌ای لمیده‌اند و خمیازه می‌كشند و سرهاشان روی شانه‌ها‌ی یكدیگر است، گوشه‌ی آشپزخانه رها شده بودند، بی‌فاصله از هم. ته‌لكه‌‌های گِل خشكیده، جابه‌جا، كیسه‌ی خیارها را آلوده بود و كفش‌دوزكی می‌كوشید از میان كیوی‌ها، راهی بیابد و زنبوری میان انگورها، پوزه می‌كشید و انار ریزی، زیر انار درشتی پیدا بود.

سیب‌ها را خالی كردم میان ظرف‌شویی و بعد پرتقال‌ها را. شكم ظرف مایع‌ ظرف‌شویی را فشردم و چند قطره‌ای چكاندم روی سیب‌ها و پرتقال‌ها. مایع، بوی آلبالو می‌داد. شیر آب را باز كردم. گرم بود. پرتقال‌ها را دانه‌دانه برداشتم و آن‌قدر زیر فشار آب، ‌شستم‌شان كه از تمیزی صدا كنند. به‌ردیف و مرتب، چیدم‌شان توی سبدی سرخ و نیم‌دار.

به سیب‌ها رسیدم. گمان كردم باید سیب‌ها را وسواسی‌تر شست. كثافت، پای دم سیب و میان ماتحت‌اش راحت می‌نشیند. باید انگشت‌هات را بلغزانی میان گودی‌های سروته‌اش و خوب پاك‌شان كنی. سیب‌ها كم‌تر از پرتقال‌ها بود، اما شست‌وشوی‌شان درازتر شد. سبد نیم‌دار كه پر بود از پرتقال‌های درشت و سیب‌های سرخ، برای سیب‌های آخری جا نداشت و باید یكی‌دوتاشان را جابه‌جا می‌كردی و پرتقال درشت را زیر می‌نشاندی و سیب كوچك را بالاتر جا می‌دادی تا برای تازه‌شسته‌ها جا باشد، كه همه‌شان هم جا گرفتند.

سینی پلاستیكی‌ای با نقش گل‌های آفتاب‌گردان با زمینه‌ی مشكی، از پشت شیر آب برداشتم و گذاشتم‌اش روی میز آشپزخانه كه رومیزی‌ای پلاستیكی دارد با گل‌های سرخ و آبی و زرد، كه اسم‌شان را نمی‌دانم، شاید هم اسمی نداشته باشند و شاید اصلاً همچین گل‌هایی در طبیعت نباشند، من كه فقط توی همین رومیزی از این گل‌ها دیده‌ام. گوشه‌ی سینی اما، سوخته است و مثل صورت جذامی‌ها، وارفته و كژ‌ریخت و دفرمه. سبد سیب‌ها و پرتقال‌ها را روی سینی گذاشتم. سبد دیگری برداشتم، كهنه‌تر از قبلی، و اول لیموشیرین‌ها و بعد كیوی‌ها را توی ظرف‌شویی خالی كردم. این ترتیب هم بابت این بود كه اول، كیوی‌ها را توی سبد بچینم، چون سفت‌ترند.

چهار پنج‌تایی كیوی‌ كه شستم، حس كردم پوست كیوی‌ها فرقی با كاغذ سمباده ندارد. پوست سرانگشتِ شست‌ام را انگار می‌تراشیدند و آخرین كیوی را كه شستم و توی ظرف چپاندم، پوست سرانگشت‌ام، به‌اندازه‌ی یك عدس، كنده شده بود. آب را خنك‌تر كردم كه سرانگشت‌ام را نسوزاند. لیمو‌یی برداشتم و زیر آب گرفتم. چه پوست نرمی داشت. انگار دست‌های زمخت یك روستا‌نشینِ از سر مزرعه‌ آمده را، با آن سرانگشت‌های زبرش رها كرده باشم و دست‌های معطر یك زیبارو را، كه حلقه‌ای از جنس طلای سفید به انگشت دارد، در دست گرفته باشم. پوست لیموها كه می‌خورد به سرانگشت‌ام، حس می‌كردم كه دیگر نمی‌سوزد.

لیموها را چیدم روی كیوی‌ها و كنار سبد اولی، روی سینی‌ای با نقش یك هندوانه‌ی كامل، گذاشتم. حالا نوبت خیار‌ها بود. خیار‌ها فرم دیگری از دست‌هام را می‌طلبیدند. مشت‌ام با خیار‌ها نیمه‌بسته می‌شد و نه لازم بود كه تا آن‌جا كه می‌شد بازش كنم (هم‌چون شست‌و‌شوی پرتقال‌ها) و نه این‌كه پوست‌ام را می‌آزردند (هم‌چون كیوی‌ها). شستن خیار‌ها، مثل آب‌كشیدن قاشق و چنگال است، در ارتقاع باید دست‌ات را بجنبانی، نه در سطح.

سبد خیار‌ها ماند كنار ظرف‌شویی. از خیر شستن انارها باید گذشت و گذاشت به‌وقت خوردن‌اش. انگور هم كار من نیست و بیش‌از‌حد دقت می‌خواهد. نه پرتقال است كه درشت باشد، نه خیار، كه راحت بشوری‌‌اش. موز‌ها هم انگار با دستمال تری، پاك می‌شوند و گرچه ‌هم‌فرم خیارها هستند اما، خوی دیگری دارند.

حالا كه یكی‌دو ساعت از آخرین خیاری‌ كه شسته‌ام گذشته، سرانگشتِ شستِ دست راست‌ام تاول زده، از زبری پوست كیوی. و دارم فكر می‌كنم پوست آدمی‌زاد، هم پوست لیمو است، هم پوست خیار، هم پوست پرتقال و البته، هم پوست كیوی.      

          


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 12:40 ق.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
چهارشنبه 5 آبان 1389
حكایت آن مهشیدبانو كه با طرشتی‌ها رفت

پیش‌نوشت: كامنتی كه شاه‌داماد، جناب مستطاب امیر خان تیموری و دلبند عزیزترین‌شان، مهشیدبانو، پس از دوره‌ای فترت، در وبلاگ نگارنده مرقوم فرموده‌اند، گرم‌مان كرد از این دو نوگل خندان بنویسیم و جشنی كه برپا كردند به‌همت والد و والده‌‌شان و رقصی كه ما كردیم و زرشك‌پلوی حقی كه بلعیدیم؛ هر چند كامنت ایشان بس جان‌گداز بود و روح‌تراش، البته برای نگارنده.

 

حكایت آن مهشیدبانو كه با طرشتی‌ها رفت

نوشته‌اند در بلاد وروگرد (همان بروجرد امروزین) تباری می‌زیستند كه خاكباز گویندشان. دختی از ایشان، مهشیدبانو، رویی چو ماه داشت و لبی خندان و به هزار و یك قلم هنر، آراسته، خواب‌و‌خوراك از مردان عاشق‌پیشه در ربوده بود. خصوره مهیار، مادر دختر ماه‌رو، به كس‌كسون‌اش نمی‌داد و به همه‌كسون‌اش نمی‌داد. این گونه بود كه مردانِ مرد وروگرد، پاریسك ایران، به لطایف‌الحیل، قصد مهشیدبانو كردند كه هربار، امیرخ، برادر خوش‌غیرت مهشیدبانو، فتنه‌ها را در نطفه كه هیچ، در همان لحظه‌ی انعقاد، خفه نموده، ناكسان را سر جای‌شان می‌نشاند.

چندی كه گذشت، مهشیدبانو، با پسری از دیار طرشت طهران، از قضا هم‌نام برادر خویش، نرد عشق می‌بازد و یك دل و صد دل عاشق وی می‌گردد. آوازه‌ی چنین عاشقیتی تا بلاد غرب و خاصه لس‌آن‌جلس می‌رسد و باربارا نامی از تبار دی‌آنجلیس، رساله‌ای مكتوب می‌كند با نام «رازهایی درباره‌ی عشق» همه استوار بر صورت عاشقیت این دو دلداده‌ی ماه‌وش.

روزی از روزها، امیرخ، وزوزكی از جانب ماس‌ماسك دستی خویش (موبایل) می‌شنود. او كه داشته در عوالم اینترنته، كون‌كونكی می‌كرده و با نامزد خویش، رؤیاها می‌بافته، خبر ناگوار عاشقیت خواهر و امیر طرشتی را چون جام زهری می‌نوشد. از همان بلاد وروگرد، اسبی تیزرو ابتیاع كرده، تا طهران چهارنعل می‌راند تا حساب امیر طرشتی را نقداً كف دست‌اش گذاشته، خون به‌پا كند.

گویند امیرخ كه از دروازه‌ی تهران بگذشت، مردمان بوی خون شنفتند. دسته‌ای از اهالی طرشت، سواره، به‌تاخت راندند تا خان امیراینا، تا هنوز خنجر از نیام بیرون نیامده، ماست‌مالی‌ای بكنند و سروته را هم بیاورند. امیرخ، پای خان امیر طرشتی كه رسید، های كرد و هوی برآورد و نفس‌كش طلبید و امیر از این‌جا و آن‌جا بی‌خبر را به رزم خواند. طرشتی‌ها، با این‌كه خوش ندارند غیر در كوی‌شان آواز ناجور بخواند و هارت‌و‌پورت نماید، به‌سبب ناموسیت فتنه، پس نشستند.

چشم‌های خون‌گرفته‌ی امیرخ، می‌رفت كه حكم كاتی‌كوتیِ كل‌یوم طرشتی‌ها را صادر كند. فتنه داشت بیخ می‌گرفت كه كسی از خان امیراینا بیرون زد و نگاه پرابهت‌اش را به امیرخ افكند و پوزخندی پراند و گفت، بیا تو بچه! امیرخ، كه هوا را پس دید، قدری شل شد و هیبت مردانه‌ی بزرگ طرشتی‌ها، جناب علی‌اكبرخان را ناجور شمرد. به آوازی از بیخ گلو گفت، ما مخلص‌ایم. مخلص‌ایم و چاكریم و غلام‌ایم و بابا ای‌ول بود كه پشت هم خرج می‌شد. علی‌اكبرخان، پهلوان پهلوانان، یل طرشتستان، درشتی امیرخ را از زیر سبیلِ چون تنه‌ی درخت‌اش در كرد و وی را احترام نمود. بزرگ‌اش داشت، به این سبب كه خبط ناموسی را به هر روی، فرزند خودش مرتكب شده بود و جای های‌و‌هوی و حال‌گیری نبود.

امیرخ به منزل طرشتی‌ها روان شد و چای داغ و هندوانه‌ی خنك آوردند و علی‌اكبرخان، فتنه را با درایت خواباند و قول مردانه داد این دو دلداده را به‌زودی زود، مزدوج كرده، ننگ بدنامی را خنثی سازد. امیرخ، قلب خویش را آرام و روح‌اش را مطمئن یافت و با ماس‌ماسك دستی خویش، اس‌ام‌اسی به پدر روان كرد و گفت، حلّه! خر كه از پل مراد گذشت، امیر طرشتی، از سوراخ‌اش به‌در آمد و ترسان و لرزان، زمین را پیش پای امیرخ بوسه داد و عرض ارادت و بنده‌گی نمود. امیرخ كه آزاد‌باش داد، امیر طرشتی، از دماغ خود گذراند كه، حال‌تو می‌گیرم جوجه!

این شد كه طرشتیان، كجاوه‌هایی بر قریب صد شتر نهادند و روانه‌ی دیار وروگرد شدند تا دختر از خاكبازان بستانند. از قضا طرشتیان در نیرنگ و حیله استادند و بی‌چك و چانه، دختر ستاندند و انگشت حیرت به دهان‌ها گزاندند. تاریخ عقد را معلوم كرده، به تعداد سال تولد عروس ضربدر هشت، سكه‌ی زر مهر دختر كردند و یك سفر مارماریس هم. گفتنی است دهان‌ها گزیده مانده هنوز هم.

باری مجلس بزم به خوبی و خوشی برپا گشت و خنیاگران نواها سرودند و رقاصان قر، به وفور دادند و رندان، دمی به خمره زدند و معدودی تماشاگرنما، چشم چراندند. عروس، دستِ آلوده به عسل بهشتی‌اش را تا آرنج در دهان شاه‌داماد نهاد و داماد به‌تلافی، ظرف عسل را به‌روی لباس‌های خوش‌قواره‌ی عروس خالی كرده، هرهر بخندید. عكاس‌ها، تلیك‌تلیك، از در و دیوار و آدم‌ها، عكس برداشته، خدمه در پذیرایی مردانه‌گی را به اوج رساندند. پدر مهشیدبانو، دو سكه‌ی كامل، هبه كرد و دهان‌ها را به تحسین جنباند. جماعتی هم از رفقای عروس و داماد، كه بر ایشان منت نهاده، بزرگوارانه در این بزم پای كوبیدند، سكه‌ای تحفه كردند و نام آن‌ها، به‌سبب ثبت در تاریخ این است: مهران موسوی از دیار آپادانا، سوده سمیع‌پور از بلاد برج میلاد، روزبه‌ رادمنش، از بلاد جوان‌مرد قصاب، كه این بزرگوار به‌سبب سرویس‌شدن دهان‌اش در یك عمل جراحی، غیبت به‌هم رسانده بود، مژگان خدارحمی از بلاد همدان، علی پورنقد از بلاد گرگر، و شهاب‌خان افراز از بلاد خوش‌آب‌و‌هوای كرج و البته بعضی‌ها هنوز دونگ‌شان را نداده‌اند.

نیك آن است كه صبوری پیشه ‌داریم و تا آخر پاییز دندان روی جگر گذاشته، تا وقت جوجه‌كشی فرارسد و جوجه‌های این دو دلبند را همی‌شماریم. آن وقت است كه امیر طرشتی، با آن همه یال و كوپال و دستك، با لگدِ مهشیدبانو، پی كهنه و شیرخشك، روان می‌شود و هزار بار به خریتی كه مرتكب شده، لعنت همی‌فرستد!

القصه هر چه گفتیم از این مردان و نسوان، یكسره مزاح بود و به قدرت خداوند، ایشان تا آخر عمر، در پی بزم‌اند و تركاندن چشم حسود و آوردن بچه‌های ترگل‌ورگل و آباد‌كردن دیار طرشت و بلاد وروگرد. به‌جاست در این پایان نامه، یادی بكنیم از آواز‌خوانه‌ی شهیر، هایده، كه می‌گفت، بادفروش، می  بده! الحق با ان صوت خوش، حالی به حول ما می‌نشاند و طربناك‌مان می‌ساخت.

 امیر طرشتی و مهشید خاكبازِ من، به‌سلامتی شما، یاران.  

 

شیخ مهران‌الدوله‌ی كاتب موسوی‌الآبادانایی

ششم ذی‌العقده‌ی 1467

بلوك دوازدهم آپادانا


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 01:51 ق.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
پنجشنبه 22 مهر 1389
من‌بعد
من‌بعد، این وبلاگ تنها یك نویسنده خواهد داشت، مثل سابق.
م.م.

[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 10:26 ب.ظ | موضوع: | نظر |