تبلیغات
گاهشمار انزجار
سه شنبه 3 آذر 1388
روی كاغذ یا تخته سنگ... چه فرق می‎كند؟

روی كاغذ یا تخته سنگ... چه فرق میكند؟

 

     قصّه‌ی من و تو را چه كسی نوشته است؟ نكند قصّه‌ی ما، همان داستان‌ كوتاهِ حسین آبكنار، تخته‌سنگ، باشد: «اگر یكی از روزهای دی ماه سوار ماشین بشوی و درجاده‌ به سمت چالوس پیش بروی و خوب سمت راستت را نگاه كنی، نزدیكی‌های كلاه فرنگیها، سرِ پیچی از این پیچهای بسیار، به تخته سنگ كوچكی برمیخوری كه روی سطح صافش كه با اندكی زاویه رو به توست، نوشته شده : «مانی، ترانه پیوندتان مبارك»... بله! مهران، آنارام، پیوندتان مبارك! اما معلوم نیست تخته‌سنگی در كار باشد؛ شاید مهرانی بوده و از روی دل‌خوش‌خنك، چیزكی، پرت‌و‌پلایی، نوشته‌است بر سنگی... شاید هم واقعا چیزی بوده، هست، عشقی گرم، رابطه‌ای دلپذیر، هر چند با همان زیروبم‌های همیشه‌گی... شاید هم، شاید هم، شاید هم، شاید هم، شاید هم...

     شاید هم داستان ما را داستایوسكی نوشته است در «جنایت و مكافات‌«اش... راسكولنیكفی بوده و جنایتی كرده و مكافاتی چشیده و زندانی بوده و سیبری و سرما و سونیا... سونیایی بوده و عشقی در دل‌ و مانده تا معشوق‌اش بازگردد از جهنم سیبری؛ كه باز می‌گردد به‌گمان‌ام.

    شاید هم «كلیدر» دولت آبادی داستان ماست... گل‌محمدی بوده كه آب‌تنی مارال را دیده در كنار رود و یك دل نه صد دل... و زیوری بوده كه كام تلخ‌اش، تلخ‌تر شده و حقارتی كشیده و ... داستان ما نه عشق گل‌محمد به مارال، نه عشق مارال به گل‌محمد است... شاید داستان ما عشق زیور به گل‌محمد باشد و...

    شاید هم باران و مرضیه‌ی «مدار صفر درجه»‌یِ احمد محمود عزیز، ما باشیم... عشقی شورانگیز و همراه با حس و حالِ مبارزه و استقامت و فریاد آرمان‌خواهی...

    شاید هم حسن شهسواری در «پاگرد» ما را روایت كرده‌است... بعد از سالی و ماهی، پیدای‌ات می‌كنم و در میان گاز اشك‌آور و باتوم و... دست‌هات را می‌گیرم و به‌سمت خودم می‌كشانم‌ات و تو تردید داری و می‌گویی نه دیگر، دیر شده است برای ما...

    شاید هم همین كتاب تازه‌ی داریوش مهرجویی، «به خاطر یك فیلم بلند لعنتی...» بهتر باشد... سلیم و سلمایی كه خیانت دارند و حسادت دارند و «ما همه برای همدیگر مدام تولید وحشت می‌كنیم و هیچ‌وقت هیچ‌كدام‌مان در امان نیستیم» و البته «این سلمای عزیز من كه هنوز سخت عاشقشم و سخت حسودش»...

    شاید هم شك نباید بكنیم كه داستان ما، عشقی اثیری است كه در «بوف كور» آمده... این «در زندگی زخم‌هایی هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد»‌اش خیلی به بعضی حالات ما نزدیك است.

    شاید هم باید از «عشق سال‌های وبا»‌ی ماركز حرف بزنیم و عشقی كه می‌رود و پیر می‌شود و ... نه، خدای من!

    چیزی كه هست، مثل راوی داستان‌كوتاه تخته‌سنگ، نفوس بد نمی‌زنیم... «پیوندی بوده حتماً، شاد و مبارك، دور از هول و ولا و فاجعه. رقص و پایكوبی بوده، نقل و نبات و تورِ سفید... برای ماهِ عسل رفتهاند به چالوس، به ویلای خانوادگیشان... به سلامت... اینطور بهتر است! غم هم ندارد، بی آن اندوهِ فراوان كه همیشه پشتِ هر نوشتهای هست؛ روی كاغذ یا تخته سنگ... چه فرق میكند؟»

 

پاره‌های درون «گیومه» از كتاب‌های «عطر فرانسوی»، «بوف كور» و «به خاطر یك فیلم بلند لعنتی» وام گرفته شده‌است.          


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 08:43 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
پنجشنبه 9 مهر 1388
?

دردا كه دیریست دیگر، شور سحرخیزی‌اش نیست،

آن چشم‌هایی كه هر صبح، خورشید را مشتری بود!

دردا كه دیریست دیگر، زنگ كدورت گرفته‌است،

آیینه‌ای كه از زلالی، صد صبح روشنگری بود!

اكنون به زردی نشسته است، از جرمِ تدخیر و تدخین،

انگشت‌هایی كه یك روز مثل قلم، جوهری بود!

وقتی كه یك اسپری خوش‌بو‌كننده، كه قاعدتا باید فقط یك اسپری خوش‌بو كننده باشد، من را با آن بویِ لعنتی‌اش، برمی‌دارد و پرت می‌كند میان یك مشت خاطراتِ خوب، یعنی حال‌ام خوش نیست! خاطرات، چه زودگذردند، مثل بوی این اسپری... اما همین خاطرات، در بزنگاهی، گیرت می‌اندازند و بیخ گلوت را رها نمی‌كنند! چیز لامصبی است... آدم كه یاد گذشته‌هاش میوفته، چشمون‌اش از گریه اشك‌آلود می‌شه... چیزی كه هست، تنهام... نمی‌توانم ادا دربیاورم! در و دیوار دانشكده و بالش نازنین‌ام می‌توانند شاهد اشك‌های من باشند. هر چند مرد كه گریه نمی‌كنه، ولی من گریه می‌كنم! كار من شده است این‌كه بپرسم هستی؟! از آنارام، از امیر، از مهشید، از سارا، از میلاد، از سوده، از مژگان، از نگار، از علی،... از روان‌شناس‌ام! ازشان می‌پرسم هستید؟ كجایید؟ من را می‌بینید؟ فقط می‌خواهم كمی دیگر گریه كنم، هر چی می‌خواهید بگویید! فقط برندارید و بگویید تو بچه‌ننه‌ای! لوسی! لازم نیست داشته‌های دیگران را هم با نداشته‌های‌ من گره بزنید و بر سرم بكوبید... چیزی كه هست، فقط كمی دیگر گریه می‌خواهم، بعدش هم نمی‌دانم چه می‌شود، همین!

[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 10:27 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
جمعه 13 شهریور 1388
مترو

مترو

زن، دست‌اش را لغزاند روی پای مرد. مرد دست به سینه بود و به عكس خودش توی شیشه‌ی واگن مترو نگاه می‌كرد. انگشتان زن، با حركتی ملایم، شلوار جین مرد را می‌كاوید. لكّه‌ای خشك‌شده یافت و با ناخن تراشید. لكّه پاك نمی‌شد. به نجوا گفت، «یادته هر وقت دست‌مو می‌ذاشتم رو پات، خودت دست‌مو می‌گرفتی؟» زن خیال كرد مرد سرش را تكان داده. او هم خیره شد به عكس خودش. حالا لكّه را محكم‌تر می‌تراشید.

بلندگوی قطار گفت، «ایستگاه شهید بهشتی!» زن ایستاد. گفت، «كاری نداری؟» مرد به زن خیره شد و گفت، «نه! خودم به‌ات زنگ می‌زنم.» زن، «باشه»‌ای پراند. بی‌آن‌كه با مرد دست بدهد پیاده شد. كمی جلوتر برگشت. مرد را كه پشت‌اش به او بود، توی قاب پنجره‌ی قطار می‌دید. زنی آمد و كنار مرد نشست. بال روسری‌اش را انداخت روی شانه‌ی چپ. روسری  زن،‌آن‌قدر بلند بود كه شانه‌ی راست مرد را هم پوشاند. مرد به روبرو خیره بود.

مسافرها خودشان را توی واگن‌ها جا دادند. درهای قطار بسته شد و راه افتاد. زن روی یكی از نیمكت‌های ایستگاه نشست. دستمالی از توی كیف‌اش در‌آورد و اشك‌هایی كه گونه‌اش را شیار داده بود پاك كرد.


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 12:36 ب.ظ | موضوع: داستان کوتاه , | نظر |
شنبه 7 شهریور 1388
می‌روم
می‌روم
وقتی بازگشتم
مطمئن‌ام



[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 10:29 ب.ظ | موضوع: | نظر |
یکشنبه 4 مرداد 1388
تنهایی

تنهایی

آنارام

    تا نیمه‌های شب بیدار بودم و نگران پدربزرگ. نمی‌دانستم چه پیش می‌آید. دیگر لحظه‌به‌لحظه، وضعیت‌اش تغییر می‌کرد و از هیچ‌کس هم کاری بر نمی‌آمد. ظهر ندیده بودم‌اش، اما می‌توانستم از قیافه‌ی بهت‌زده و منگ ملاقات‌کننده‌های‌اش بفهمم که اوضاع‌اش خوب نیست. مادرم با هول و هراس، بارها ساعت را  نگاه کرد، تا ساعت 5 شود و با دکترش تماس بگیرد. آن روز دکتر غیرمستقیم به ما گفته‌بود که پدربزرگ، اصلن حال‌اش خوب نیست و ممکن است به زودی از بین ما برود، اما ما نفهمیدیم. پدربزرگ چند ساعتی بود که به کما رفته بود و این اوضاع را بغرنج‌تر می‌کرد. در خانه از 10-12 روز قبل نگرانی و استرس موج می زد، حالا وضعیت بدتر هم شده بود. همه، در گوشه‌و‌کنار گریه می‌کردیم. کسی جرئت نمی‌کرد حرفی از بیمارستان و وضع پدربزرگ و دکتر و ... بزند. شب تا دیروقت کنارهم ماندیم. خاله‌ی کوچک‌ترم برای تغییر اوضاع خاطرات خنده‌دار تعریف می‌کرد، اما حتی خودش حال خندیدن نداشت. ساعت 3 بود که خوابیدم، نمی‌دانم داشتم چه خوابی می‌دیدم، اما با صدای زنگ تلفن که ساعت 7 صبح به صدا درآمد، سیخ روی تخت خواب‌ام نشستم. خاله‌ام بود که خبر فوت پدربزرگ‌ام را به پدرم داد. نفس‌ام در سینه حبس شده بود و قلب‌ام دیگر نمی زد، شوکه شده بودم. خودمان را سریع به خانه‌ی مادربزرگ رساندیم، همه سیاه پوشیده بودند، نمی‌توانستم باور کنم. تا شب، گروه‌گروه می‌آمدند و می‌رفتند، برای عرض تسلیت. خنده‌ام می‌گرفت از این‌که به من تسلیت می‌گفتند. نمی‌فهمیدم خرما و حلوایی که جلوی‌شان می‌گیرم، خرمای مرگ پدربزرگ‌ام است.تا 12 شب سرگرم پذیرایی بودم. پدرم یکی از فامیل‌ها را کنار کشید و قرار صبح فردا را با او گذاشت که برود و پدربزرگ‌ام را از سردخانه تحویل بگیرد تا ما برسیم. فردا صبح زود، راهی خانه مادربزرگ شدیم که برای مراسم خاک سپاری آماده شویم. خنده از روی لبان‌ام حذف نمی شد، انگار همه چیز شوخی بود. مرا به دست پسرعمه‌ام سپردند که مرا با ماشین خودش بیاورد. صدای‌ام در نمی‌آمد و وزنه‌ی سنگینی را روی سینه‌ام احساس می‌کردم. تا بهشت زهرا حرفی نزدم. رسیدیم و ماشین را کمی دورتر از غسال‌خانه پارک کردیم و پیاده راه افتادیم.کمی که پیش رفتیم، پاهای‌ام شروع کرد به لرزیدن و هر چه سعی کردم نتوانستم که پسرعمه‌ام را صدا کنم که کمی آرام‌تر برود. هرچه به آن مکان مسقف نزدیک تر می‌شدیم، پاهای‌ام کم‌توان‌تر می‌شد و قلب‌ام، بی‌قرارتر می‌زد. چشمان‌ام سیاهی می‌رفت، شنوایی‌ام کم می‌شد. احساس می‌کردم فرسنگ‌ها راه رفتم. ناگهان به یک توده آدم سیاه‌پوش رسیدیم، همه فریاد می‌زدند، گریه می‌کردند، عزیزان‌شان را صدا می‌زدند؛ دیگر آن‌جا بود که دست‌ام را دراز کردم و محکم دست پسرعمه‌ام را گرفتم و چندقدمی رفتم تا به مامان و عمه رسیدم.گوشه‌ای در سایه نشستیم تا مردها کارهای پدربزرگ‌ام را انجام دهند. ساعت‌ها طول کشید و فامیل‌ها یکی‌یکی پیدای‌شان شد. نمی‌توانستم که مژه‌ها و گونه‌های خیس مادرم را نگاه کنم. بعد از ساعت‌ها انتظار، پدرم آمد وگفت که کارهای‌اش تمام شده،آماده باشید که دنبال ما بیایید. رفتم و جلوی دری که مرده‌ها را می‌آوردند ایستادم، راه رفتم، دستان‌ام را دورگردن‌ام حلقه کردم و سرم را به آن‌ها تکیه دادم، این پا و آن پا کردم؛ اما نمی‌شد.کلافه بودم. شوهرخاله‌ام دسته‌گلی تهیه كرد و عکس پدربزرگ‌ام را روی آن چسباند. نگاه‌اش کردم و لبخندی زدم. هیچ وقت آن‌قدر دقیق نگاه‌اش نکرده بودم؛ بی‌اختیار یادآخرین باری که در بیمارستان دیدم‌اش افتادم.آخرین‌بار که به ملاقات‌اش رفتم، روزی که آرام‌آرام، دستان‌اش را که جای سوزن‌ها، سیاه و کبود کرده بود را نوازش کردم، وقتی خواستم ازش خداحافظی کنم از زیر ماسک اکسیژن برایم بوس محکمی فرستاد، آن‌قدر محکم که ماسک از روی دهان‌اش جابه‌جا شد، فوری ماسک‌اش را درست کردم و سرم را تا نزدیکی گوش‌اش بردم و گفتم: باباجون بوسه‌های من به شما هم می‌ماند برای وقتی برگشتید به خانه، به اندازه‌ی تمام این روزها که این‌جا بودید و من نتوانستم گونه‌های‌تان را ببوسم، تلافی می‌کنم.  خندید.

همان‌طور که به عکس‌اش نگاه می‌کردم، اشک‌ام جاری شد. نمی‌دانم که چه‌قدر بلند گریه کردم که خاله‌ی کوچک‌ام آمد و از پشت محکم بغل‌ام کرد، دست‌اش را روی قلب‌ام گذاشت و سریع‌شدن ضربان قلب‌ام را احساس کرد. چشمان‌ام را بستم و گذاشتم تا اشک‌ها بیایند. چشمان‌ام را که باز کردم جسم سفیدی را دیدم که از دریچه‌ای به بیرون هل دادند و بلافاصله پدرم و جمعی از اقوام که برای کمک آمده بودند، آن را روی برانکارد گذاشتند و از جلوی چشم من دور کردند و پشت دیواری بردند. دیگر باورم شده بود که خودش است. جسم کوچک و نحیف شده‌اش را شناختم.

آن روز لحظه لحظه‌اش برای‌ام کابوسی بود که تمام‌اش در ذهن‌ام تا همیشه ثبت شد.

امروز 8 روز است که پدربزرگ‌ام پیش‌ام نیست. در این 8 روز بارها با ذوق، از پله‌های خانه‌ی مادربزرگ دویده‌ام تا بالا که پدربزرگ بگوید" آنا خوشگل اومدی بابا" اما هر بار با مبل خالی و تلویزیون خاموش‌اش مواجه شدم.

نمی‌دانم از این پس برای کی چای مخصوص در همان استکان‌های مخصوص بریزم؟

نمی‌دانم از این پس برای کی خودم را لوس کنم تا بهم بگوید" برو پدرسوخته"؟

نمی‌دانم دیگر به کی بلند‌بلند سلام کنم و منتظر بمان‌ام تا بگوید "بابایی تویی، خوشگل خانم" تا من قند در دل‌ام آب شود و کیف دنیا را بکنم؟

دیگر چه کسی را با لقب " باباجون" صدا کنم؟

من که باورم نمی‌شود. می‌دانم که بر می‌گردد، می‌دانم که می‌توانم باز هم صدای خنده های‌اش را بشنوم ....

باباجون، دل‌ام برای‌ات تنگ شده...

 


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 10:42 ق.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
چهارشنبه 17 تیر 1388
فاجعه
فاجعه

توی لابی دانشكده، صدایِ فریاد بود و خنده‌هایِ عصبی؛ رئیس دانشكده، می‌خواست آرام‌مان كند... گفت با آقایی از دفتر رهبری صحبت كرده و او گفته قرار است مهندس موسوی به دیدار رهبری برود و احتمالاً اوضاع تغییر می‌كند. رئیس تلاش می‌كرد پرنسیپِ آبكی‌اش را حفظ كند و خون‌سرد باشد... وقتی داشت می‌گفت ما كنار شماها هستیم، كسی حوصله‌ی اعتراض نداشت. گفت نامه‌ای بنویسید و امضا جمع كنید در اعتراض به وقایع كوی، ما و استادان هم همراه شما هستیم و استعفا می‌كنیم... كسی این ژست‌های روشن‌فكرانه را باور نكرد، دوباره شعار دادیم!

نیما كه اصلاً حال خودش را نمی‌فهمید، از ته سالن، با آن صدای گرفته‌اش من را صدا زد؛ با چند نفر از هم‌كلاسی‌‌‌هاش بود... به آن‌ها گفت، بچّه‌ها مهران نویسنده‌ست! می‌تونه نامه رو بنویسه... رفتیم توی كلاسی،  صندلی‌ها را مثل زمان امتحانات چیده بود‌ند، با حداكثر فاصله از هم... بچه‌ها رو به تخته بودند و من محاذی‌شان. گفتم چی بنویسم؟ نیما گفت یه نامه بنویس خطاب به رهبر... گفتم، فرهادِ رهبر؟... نیما كلافه گفت، نه! رهبر ایران! گفتم، دقیقاً درباره‌ی چی؟... حرف‌هایی زدند كه مو برتن‌ام راست شد؛ دختری گفت از بیرون كوی، به سمت ما سنگ پرت می‌كردند، لب دختری زخمی شده و شیشه‌های خوابگاه فاطمیه را شكسته‌اند و فحش‌های ركیك می‌داده‌اند... لباس‌شخصی‌ها به كوی پسران حمله كرده‌ا‌ند و زدند و كشتند و بردند... هیجان‌شان را معصومیتی كودكانه مهار می‌كرد، می‌خواستند خردوه‌روایت‌های‌شان را در نامه‌ام بیاورم، اما فقط یك برگ A4 فرصت داشتم. رفتم گوشه‌ی خلوتی و چیزكی نوشتم، با این امید كه صدای بچه‌های خوابگاه را منعكس كنم... دادم به نیما و او با صدای بلند برای همه خواند... بعد هر كس چیزی گفت، بنویس به سمت ما شلیك كردن! بنویس كلی رو بازداشت كردن! بنویس همه‌جا رو خون گرفته‌بود! بنویس همه‌ی قفسه‌ها‌ی كتاب‌خونه رو چپه كردن! بنویس وسایل بچّه‌ها رو داغون كردن! بنویس یازهرا! یازهرا! می‌گفتن! بنویس! بنویس! بنویس!... آرام گفتم بچّه‌ها، همین هم كافیه، اگه بخوایم همه‌رو بنویسیم كه می‌شه یه رمان... تا حالا هیچ‌وقت به‌خاطر یك نوشته این همه آدم از من تشكر نكرده بودند، تشكر‌كردن‌شان هم معصومانه و غریب بود، امّا دوست داشتند تمام آن فاجعه‌ای را كه شب قبل از سر گذرانده بودند، روایت كنم، با تمام جزئیات‌اش... بهت‌شان از این كشتار و از این حق‌كشی، كلام‌شان را بریده‌بریده كرده‌بود؛ توی این حال، «دست‌ات درد نكنه‌شان» خیلی واقعی بود... .

روایت من را، روایت‌های تكان‌دهنده‌ی داشنجوها ساخته بود؛ آن روز هنوز عكس‌های فاجعه منتشر نشده بود... بعدها دیدم كتاب‌خانه‌ی كوی را، كه خودم هم میان قفسه‌های‌اش قدم زده‌ام و كتاب‌های پروپیمان‌اش را می‌شناسم... دیدم سایت كوی را، با مانیتورهای واژگون‌اش... دیدم در و پنجره‌ها را كه با تبر، شكسته شده بودند... و دیدم دیوار‌های آغشته به خون را... كم‌كم فهمیدم فاجعه یعنی چه... نه! «فهمیدم فاجعه یعنی چی» حرف گنده‌ای‌ست...

چند روز بعد با دوستی از اهالی خوابگاه حرف می‌زدم... گفت كه فردای فاجعه، زمین و دیوارها را شسته‌اند تا قطره‌ای خون ماسیده بر سطحی نباشد... از سرنوشت آن نامه هم خبر ندارم، نمی‌دانم به دستِ رهبر رسید یا نه؟ چیزی كه هست، می‌گویند عدّه‌ای كشته شده‌اند و عدّه‌ای بازداشت... من امّا می‌دانم نمی‌توانم روزی، صدای نعره‌‌ی آن رذلِ یازهراگویِ قمه به دست را در فضای یك داستان، بازبتابانم، كه این تراژدی، نویسنده‌ی قدری را می‌طلبد، هم‌سنگ تولستوی و همینگ‌وی و... .   


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 01:52 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
جمعه 15 خرداد 1388
نمی‌خواهم بار دیگر احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ببینم

نمی‌خواهم بار دیگر احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ببینم

بازی احمدی‌نژاد، جوان‌مردانه نبود؛ مثل كشتی‌گیری‌ كه انگشت در چشم حریف فرو می‌كند و با هوچی‌گری و شانتاژ، داور را می‌فریبد و جو را به نفع خودش برمی‌گرداند. اما منش‌اش مردانه كه نیست، هیچ، كثیف و رقت‌انگیز است.

كدام قانون به احمدی‌نژاد اجازه داده است در جایی كه هر چه باشد، محكمه‌ی قضایی نیست، بدون سند و مدرك و شاهد، كسانی را متهم به دزدی و اختلاس و دست‌درازی به بیت‌المال كند؟ كدام شرع، او را مجاز دانسته به دیگران تهمت بزند و فرافكنی كند و جرم‌هایی را به كسانی نسبت دهد كه فرصت دفاع از خویش را ندارند؟ احمدی‌نژاد از كدام مصونیت آهنین برخوردار است كه می‌تواند هر سخنی را، بی‌آن‌كه ذره‌ای از عاقبت آن بترسد، بر زبان آورد؟

احمدی‌نژاد هم محصول همان مكتبی است كه فاطمه رجبی و شریعتمداری و مایلی‌كهن و الهام و حاج منصور ارضی را پرورش داده  و به آن‌ها لباس مصونیت پوشانده است؛ این چنین است كه فاطمه رجبی، به هاشمی تهمت می‌زند، شریعتمداری، خاتمی را به ترور تهدید می‌كند، مایلی‌كهن، زمین و زمان را گروهبان قندلی و كوتوله خطاب می‌كند، الهام از دزدی و اختلاس در 24 سال گذشته می‌گوید و حاج منصور ارضی هم سخاوت‌مندانه، می‌گوید حق عبدالله نوری را كف دست‌اش خواهد گذاشت!

این گروه اقلیت، كه زمام‌دار امور كشورند، و البته چیزی فراتر از آن را در اختیار دارند، انگار هر روز فربه‌تر و وقیح‌تر می‌شوند و بیش از پیش می‌پندارند قیم و صاحب و مالك ملت‌اند؛ ایشان تصور می‌كنند حقیقت به‌تمامی نزد آن‌هاست و دیگران، یك‌سره چرند می‌گویند؛ هاشمی و خاتمی و موسوی و قالیباف را نجس می‌شمارند. ناطق‌نوری و لاریجانی و توكلی را خائن می‌دانند. خوش ندارند حتا مراجع تقلید در كارشان چون‌و‌چرا كنند، چه برسد به روزنامه‌نگاران و روشن‌فكران. حرف، حرف آن‌هاست. رسانه‌ی ملی (؟) باید در ید قدرت آن‌ها باشد. به‌زعم آن‌ها، منتقدان از امریكا و اسرائیل پول می‌گیرند و دروغ می‌نویسند. آن‌ها تحمل صدای مخالف را ندارند؛ یاس‌نو و شرق و شهروند‌امروز و كارگزاران و هم‌میهن و مردم‌و‌جامعه را در كنار بسیاری از وبلاگ‌ها و سایت‌های منتقد توقیف می‌كنند، چون كم‌ترین نقد و اعتراض را برنمی‌تابند. موج خشم آن‌ها، تنها اصلاح‌طلبان و منتقدان و روشن‌فكران را دربرنمی‌گیرد؛ خودی‌ها هم اگر دست از پا خطا كنند، به جمع مال مردم‌خورها و طرفداران صهیونیست‌ها می‌پیوندند؛ چنان‌كه قالیباف و رضایی و لاریجانی و توكلی و افروغ و خوش‌چهره و... به‌دست حضرات، از اردوگاه اصول‌گرایی اخراج شدند و این سنگر ارزشی، از لوث وجود هر نامحرم و ناپاكی، پاك شد.

وقتی مناظره‌ی میرحسین و احمدی‌نژاد را دیدم، بیش از همیشه با رئیس‌جمهور كشورم احساس بیگانه‌گی كردم. از او متنفر شدم، چون دروغ می‌گفت و تهمت می‌زد؛ او یك ماكیاولیست است، چون می‌خواهد با توسل به هر ابزاری، مشتی رای جمع كند. هم او بود كه روزگاری می‌گفت در امریكا، برای آن‌كه چند رای بیش‌تر جمع كنند، به هم‌جنس‌بازان متوسل می‌شوند. اینك اوست كه مقابل چشم میلیون‌ها بیننده، دروغ می‌گوید، مظلوم‌نمایی می‌كند، و با سندسازی می‌كوشد مردم را بفریبد، تنها برای آن‌كه رای بیش‌تری  جمع كند و عمر صدارت‌اش بیش‌تر شود...

لابد من كه این یادداشت را نوشته‌ام، از نظر احمدی‌نژاد، اگر جیره‌خوار امریكا و اسرائیل نباشم، دست‌كم مشاعرم را از دست داده‌ام؛ اما می‌خواهم بگویم كه شان من احمدی‌نژاد نیست؛ چون او، به خواسته‌های من بی‌توجه است، من را و امثال من را نادیده می‌گیرد... او من را رعایت نمی‌كند، چرا من او را رعایت كنم؟

با تمام وجود آرزو می‌كنم عمر ریاست‌جمهوری او، بیش از چهار سال نباشد. امیدوارم كسی كه دست‌كم، حداقلی از اخلاق را رعایت می‌كند و گستاخ و بی‌ادب و دروغ‌گو نیست، رئیس‌جمهور كشور من باشد تا من، خاطره‌ی تلخ این چهار سال را از ذهن‌ام پاك كنم و به نجات كشورم امیدوار باشم. رای من در انتخابات پیشِ رو، تایید حكومت جمهوری اسلامی نیست، نفی دروغ‌گویی و دغل‌كاری و عوام‌فریبی است. نمی‌خواهم بار دیگر احمدی‌نژاد را رئیس‌جمهور ببینم...  

 


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 02:56 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
چهارشنبه 6 خرداد 1388
چرا رای می‌دهم؟

چرا رای می‌دهم؟

مشكل اساسی را كسانی می‌آفرینند كه لجوجانه، انتخابات را تحریم كرده‌اند. در دور دومِ نهمین دوره‌ی انتخابات ریاست‌جمهوری، آرای هاشمی 10 میلیون بود و آرای احمدی‌نژاد 17 میلیون؛ در حالی كه 20 میلیون نفر رای نداده بودند. آیا اگر آن 20 میلیون نفر در انتخابات شركت می‌كردند، امروز احمدی‌نژاد رئیس‌جمهور بود؟!

كسانی كه می‌گویند رای نمی دهیم، اسیر استدلال‌های نخ‌نما هستند: لابد فكر می‌كنند در انتخابات تقلب خواهد شد. این یك احتمال نیست، بلكه حقیقتی محض است. بی‌شك در هر انتخاباتی در جمهوری اسلامی، تقلب شده است و خواهد شد. (كاری به میزان وقاحت این كار نداریم) اما هنگامی كه آرا، به میزان قابل توجهی از هم فاصله داشته باشد (مثال روشن: تفاوت چند میلیونی آرای خاتمی و ناطق‌نوری در سال 1376) تقلب كارساز نخواهد بود. دیگی پر از كثافت را هرچه بیش تر هم بزنی، بوی تعفن‌اش را بیش‌تر می‌شنوی. مگر چند رای را می‌توان دست‌كاری كرد؟ یك میلیون؟ دو میلیون؟ پنج میلیون؟ به این ترتیب، كسانی كه تصور می‌كنند رای دادن اصولا امری بیهوده است و نامزدی غیر از آن‌چه مردم می‌خواهند، انتخاب می‌شود، نا‌خود‌آگاه در جهت خواسته‌های گروه اقلیتی گام برمی‌دارند كه مشاركت كم‌تر مردم، عمر صدارت‌شان را بیش‌تر می‌كند.

از طرف دیگر، گروهی می‌گویند نفسِ رای‌دادن، تایید اعمال حكومت است و به طریق اولی، خودِ حكومت. به گمان من، وقتی به كسانی كه به انتقاد از وضع موجود می‌پردازند (به طور مثال كروبی و میرحسین در این دوره) رای می‌دهیم، پیام رای ما، نه تایید اعمال حكومت، كه انتقاد از آن و مناسبات‌اش است. حكومت با رای ما، می‌فهمد كه صداهای منتقد فراوانی در جامعه یافت می‌شود و نمی‌تواند این صداها را از ذهن خود پاك كند. رای ما، پیام روشنی است كه خواب راحت را از حكومت می‌رباید. این‌گونه است كه تحریم انتخابات، نه تنها اعتراض نیست، بلكه كمك به بدتر شدن وضع موجود است. به این ترتیب اگر مشاركت گسترده باشد، و نامزدهای منتقد رای بالایی جمع كنند، حتا اگر احمدی‌نژاد دوباره رئیس‌جمهور شود، باز هم پیروزی از آن ماست؛ چون توانسته‌ایم صدای میلیون‌ها نفر از منتقدان سیاست‌های حكومت را باز بتابانیم و این، دلهره‌آورترین كابوس‌ها را برای حكومت رقم می‌زند. نفسِ رای دادن به نامزدی غیر از احمدی‌نژاد، حاوی پیامی علیه سیاست‌های استبدادی و روش‌های غیردموكراتیك است. هرچه‌قدر مشاركت گسترده‌تر باشد، این پیام با صدای بلند‌تری به گوش حكومت خواهد رسید.

اما باز هم كسانی هستند كه انتخابات را تحریم می‌كنند: لابد سلطنت‌طلبانی با كراوات‌های آویخته، كه هنوز فرح پهلوی را شهبانو خطاب می‌كنند و در صدای آمریكا و این‌جا و آن‌جا، به آخوند‌ها فحش می‌دهند! یا كسانی كه آرمانی می‌اندیشند و منتظرند نامزدی در قواره‌ی باراك اوباما، در سپهر سیاسی ایران ظهور كند؛ یا این‌كه سر در كار خویش دارند و منتظرند روزی معجزه‌ای رخ دهد و رژیم سیاسی ایران تغییر كند، بی‌آن‌كه كوچك‌ترین حضور عملی یا نظری داشته باشند!

واقعیت را بپذیریم. راه نجات ایران، اصلاحات بوده و هست. امری كه به زمان نیاز دارد و حوصله‌ی من و تو و رای و كمك‌مان را می‌طلبد. دیگر از انقلاب حرف نزنیم كه حالی برای خندیدن نمانده! اما می‌توانیم این كشور را خردخرد و ذره‌ذره، با گفتمان اصلاحات، نجات دهیم. شان ما احمدی‌نژاد نیست. چرا با رای ندادن، حكومت او را تداوم بخشیم؟ نگوییم همه‌شان مثل هم هستند، نگوییم همه سر در یك آخور دارند؛ ایده‌آل‌گرا نباشیم. رای ندادن ما یعنی تداوم شكست در سیاست خارجی، یعنی تورم و گرانی، یعنی سانسور و هنر و ادبیات، یعنی مرگ آزادی بیان، یعنی تحمیق توده‌ها،... چرا به‌دست خودمان، جهنم بسازیم؟

هر رایی كه به نامزدهای منتقد می‌دهیم، گامی برمی‌داریم علیه محافظه‌كاری و استبداد. سرنوشت‌مان را خود به دست گیریم...


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 01:40 ب.ظ | موضوع: شخصی , | نظر |
جمعه 21 فروردین 1388
عمل (1)

عمل (1)

 

سالِ اوّلِ دانشگاه، با چُس‌دود شروع شد

یه دختره می‌گفت، «مثه اگزوز!»

سالِ آخر

رسیدیم به «سیگاری»

یكی بس نبود!

دختره می‌گفت، «عمل رفته بالا!»

 

6/فروردین/1388


[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 09:50 ق.ظ | موضوع: شعر , | نظر |
شنبه 8 فروردین 1388
گاهشمار انتظار!

گاهشمار انتظار!

[+] نوشته شده توسط مهران موسوی در ساعت 09:30 ب.ظ | موضوع: | نظر |